+ - x
 » از همین شاعر
 ای مطرب دل برای یاری را
 ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین
 باز شد در عاشقی بابی دگر
 این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می شود
 آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 ای قلب و درست را روایی
 بگو ای یار همراز این چه شیوه ست
 سفر کردم به هر شهری دویدم
 هم لبان می فروشت باده را ارزان کند

 » بیشتر بخوانید...
 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
 مهار تبسم
 دو شاخه سیب نه؛ سنگ است حاصلِ این­باغ
 رفتی و ناله های دلم نا شنیده ماند
 نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
 ای دیده اگر کور نئی گور ببین
 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
 چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
 قلندر میل تقریری ندارد
 تبسم ریز لعلش گر نشان پرسد غبارم را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر
فغان که بنده مر او را نبود یار سفر
فغان که کار سفر نیست سخره دستم
که تا ز هم بدرم جمله پود و تار سفر
ولیک طالع خورشید و مه سفر باشد
که تاز گردششان سایه شد سوار سفر
سفر بیامد وزان هجر عذرها می خواست
بدان زبان که شد این بنده شرمسار سفر
بگفتمش که ز روباه شانگی بگذر
که شیر کرد شکارم به مرغزار سفر
مراست جان مسافر چو آب و من چون جوی
روانه جانب دریا که شد مدار سفر
دود به لب لب این جوی تا لب دریا
دلی که خست در این راه ها ز خار سفر
به روی آینه بنگر که از سفر آمد
صفا نگر تو به رویش از آن غبار سفر
سفر سفر چو چنان یار غار در سفرست
تو بخت بخت سفر دان و کار کار سفر
همیشه چشم گشایم چو غنچه بر سر راه
چو سرو روح روانست در بهار سفر
چو شمس مفخر تبریز در سفر افتاد
چه مملکت که بگسترد در دوار سفر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *