+ - x
 » از همین شاعر
 از آتش ناپیدا دارم دل بریانی
 بیا بیا که تو از نادرات ایامی
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 فلکا بگو که تا کی گله های یار گویم
 ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی
 برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
 نمی گفتی مرا روزی که ما را یار غاری تو
 سه روز شد که نگارین من دگرگونست
 چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه
 باوفاتر گشت یارم اندکی

 » بیشتر بخوانید...
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
 به مهر مادرگیتی مکش رنج امید اینجا
 ماه امشب كاملن بر چهره ات تابیده بود
 به خانه گریه می كردم گرفت آیینه « سازم » را
 ای آتش خموش شده در میان دود
 دو رباعی
 سرم را چُرت دربستی گرفته
 مهمان یاد های توام در دوام شب
 از او فقط غبار فقط دود مانده است
 هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیر
اسیر عشق نگردد ز رنج و خواری سیر
ز زخم های نهانی که عاشقان دانند
به خون درست و نگردد ز زخم کاری سیر
مقیم شد به خرابات و جمله رندان را
خراب کرد و نشد از شراب باری سیر
هزار جان مقدس سپرد هر نفسی
در آن شکار و نشد جان از آن شکاری سیر
مثال نی ز لب یار کام پرشکرست
ولیک نیست چو نی از فغان و زاری سیر
بگفت تو ز چه سیری بگفتم از جز تو
ولیک هیچ نگردم از آنچ داری سیر
نه شهر و یار شناسیم ای مسلمانان
از آنک نیست دل از جام شهریاری سیر
هوای تو چو بهارست و دل ز توست چو باغ
که باغ می نشود از دم بهاری سیر
چو شرمسارم از احسان شمس تبریزی
که جان مباد از این شرم و شرمساری سیر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *