+ - x
 » از همین شاعر
 ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری
 هر که بهر تو انتظار کند
 تازه شد از او باغ و بر من
 زهی لواء و علم لا اله الا الله
 یا رب من بدانمی چیست مراد یار من
 شب شد و هنگام خلوتگاه شد
 به جان جمله مستان که مستم
 نگارا مردگان از جان چه دانند
 در عشق هر آنک شد فدایی
 ای خفته به یاد یار برخیز

 » بیشتر بخوانید...
 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا
 زاهد ردا وجبه بود کسوت عذاب
 می لعل مذابست و صراحی کان است
 تا یک نگه بینم ترا یک عمرت ارمان میکنم
 یکی که تازه مسلمان شد
 برداشت ما از سیاست
 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
 بین دو بیداری
 زخاک درگهء ما يافت اعتبار فلک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای باد بی آرام ما با گل بگو پیغام ما
کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا
ای گل ز اصل شکری تو با شکر لایقتری
شکر خوش و گل هم خوش و از هر دو شیرینتر وفا
رخ بر رخ شکر بنه لذت بگیر و بو بده
در دولت شکر بجه از تلخی جور فنا
اکنون که گشتی گلشکر قوت دلی نور نظر
از گل برآ بر دل گذر آن از کجا این از کجا
با خار بودی همنشین چون عقل با جانی قرین
بر آسمان رو از زمین منزل به منزل تا لقا
در سر خلقان می روی در راه پنهان می روی
بستان به بستان می روی آن جا که خیزد نقش ها
ای گل تو مرغ نادری برعکس مرغان می پری
کامد پیامت زان سری پرها بنه بی پر بیا
ای گل تو این ها دیده ای زان بر جهان خندیده ای
زان جامه ها بدریده ای ای کربز لعلین قبا
گل های پار از آسمان نعره زنان در گلستان
کای هر که خواهد نردبان تا جان سپارد در بلا
هین از ترشح زین طبق بگذر تو بی ره چون عرق
از شیشه گلابگر چون روح از آن جام سما
ای مقبل و میمون شما با چهره گلگون شما
بودیم ما همچون شما ما روح گشتیم الصلا
از گلشکر مقصود ما لطف حقست و بود ما
ای بود ما آهن صفت وی لطف حق آهن ربا
آهن خرد آیینه گر بر وی نهد زخم شرر
ما را نمی خواهد مگر خواهم شما را بی شما
هان ای دل مشکین سخن پایان ندارد این سخن
با کس نیارم گفت من آن ها که می گویی مرا
ای شمس تبریزی بگو سر شهان شاه خو
بی حرف و صوت و رنگ و بو بی شمس کی تابد ضیا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *