+ - x
 » از همین شاعر
 ای نو بهار عاشقان داری خبر از یار ما؟
 صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی
 پنجم
 مست و خوشی باده کجا خورده ی؟
 بیا بیا که تو از نادرات ایامی
 ای جان و ای دو دیده بینا چگونه ای
 روی تو به رنگریز کان ماند
 رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم
 بخش نخست
 منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم

 » بیشتر بخوانید...
 گل بی رخ یار خوش نباشد
 گریه
 میلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد
 امشب اتاق، باز دهان باز كرده است
 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
 باریکه راه سرنوشت
 سیگار
 گذشت از چرخ و بگرفت آبله چشم ثریا را
 بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
 ما زاده کعبه ی بهاریم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوز
به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز
تو مخالفت همی کش تو موافقت همی کن
چو لباس تو درانند تو لباس وصل می دوز
به موافقت بیابد تن و جان سماع جانی
ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز
به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالف
همه گم کننده ره را چو ستیزه شد قلاوز
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز
که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر
که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *