+ - x
 » از همین شاعر
 در این سلام مرا با تو دار و گیر جداست
 اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر
 هر شب که بود قاعده سفره نهادن
 روز طرب است و سال شادی
 آن جا که چو تو نگار باشد
 مکن راز مرا ای جان فسانه
 ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا
 ادر کاسی و دعنی عن فنونی
 آن شاخ خشک است و سیه هان ای صبا بر وی مزن
 مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر

 » بیشتر بخوانید...
 باور و آرزو
 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 کوکنار
 نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
 هر که را داغ در جگر نبود
 به هر كجا بروی دیگری! غریبه تری!
 بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم
 شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
 تب و تابی که باشد جاودانه
 سرچشمه ی خونست زدل تا به زبان های

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوز
به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز
تو مخالفت همی کش تو موافقت همی کن
چو لباس تو درانند تو لباس وصل می دوز
به موافقت بیابد تن و جان سماع جانی
ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز
به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالف
همه گم کننده ره را چو ستیزه شد قلاوز
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز
که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر
که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *