+ - x
 » از همین شاعر
 بازآمد آستین فشانان
 اگر مرا تو نخواهی دلم ترا نگذارد
 دانی که کجا جویی ما را به گه جستن
 هی چه گریزی چندین یک نفس این جا بنشین
 آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
 بیا ای جان نو داده جهان را
 هفتم
 دل من کار تو دارد، گل و گلنار تو دارد
 هذا سیدی، هذا سندی
 رفتم تصدیع از جهان بردم

 » بیشتر بخوانید...
 صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
 مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
 دردنامه
 چراغ اندیش
 بیا تا کار این امت بسازیم
 بیا مرا که غمت آب کرده یاری کن
 نخست درگهء رند فلک جناب ببوس
 خزف و گهر
 مرا بخوان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
وگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش
الا ای شحنه خوبی ز لعل تو بسی گوهر
بدزدیدست جان من برنجانش برنجانش
گر ایمان آورد جانی به غیر کافر زلفت
بزن از آتش شوقت تو اندر کفر و ایمانش
پریشان باد زلف او که تا پنهان شود رویش
که تا تنها مرا باشد پریشانی ز پنهانش
منم در عشق بی برگی که اندر باغ عشق او
چو گل پاره کنم جامه ز سودای گلستانش
در آن گل های رخسارش همی غلطید روزی دل
بگفتم چیست این گفتا همی غلطم در احسانش
یکی خطی نویسم من ز حال خود بر آن عارض
که تا برخواند آن عارض که استادست خط خوانش
ولیکن سخت می ترسم از آن زلف سیه کاوش
که بس دل در رسن بستست آن هندو ز بهتانش
به چاه آن ذقن بنگر مترس ای دل ز افتادن
که هر دل کان رسن بیند چنان چاهست زندانش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *