+ - x
 » از همین شاعر
 به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی
 آخر از هجران به وصلش در رسیدستی دلا
 از اول امروز حریفان خرابات
 از برای صلاح مجنون را
 گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش
 بشنو خبر صادق از گفته پیغامبر
 ای دل چه اندیشیدۀ در عذر آن تقصیر ها؟
 مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند
 گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهده ست
 مه روزه اندر آمد هله ای بت چو شکر

 » بیشتر بخوانید...
 بود آیا که در میکده ها بگشایند
 از یاد رفته
 تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
 دل از من برد و روی از من نهان کرد
 کاغذ دیواری
 سیمای در غبار
 دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
 تاریخ تلخ
 نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به شکرخنده اگر می ببرد جان رسدش
وگر از غمزه جادو برد ایمان رسدش
لشکر دیو و پری جمله به فرمان ویند
با چنین عز و شرف ملک سلیمان رسدش
صد هزاران دل یعقوب حزین زنده بدوست
کر و فر شرف یوسف کنعان رسدش
لب عیسی صفتش مرده به دم زنده کند
گر پرد با پر جان جانب کیوان رسدش
نوح وقتیست که عشق ابدی کشتی اوست
گر جهان زیر و زبر کرد به طوفان رسدش
عشق او گرد برانگیخت ز دریای عدم
ید بیضا و عصایی شده ثعبان رسدش
جملگی تشنه دلان قوت از او می یابند
با چنین لقمه دهی شهرت لقمان رسدش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *