+ - x
 » از همین شاعر
 جانا نخست ما را مرد مدام گردان
 چندان حلاوت و مزه و مستی و گُشاد
 نه آن شیرم که با دشمن برآیم
 عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
 باغ است و بهار و سرو عالی
 تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری
 ز جان سوخته ام خلق را حذار کنید
 بیار باده که اندر خمار خمارم
 از بهر چه در غم و زحیرید
 وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش

 » بیشتر بخوانید...
 سحرگه ره روی در سرزمینی
 فریاد سبزه ها
 ای که بودی چند روزی خوبرو، مويت چه شد؟
 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
 ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود
 درد ما را نیست درمان الغیاث
 انتخاب
 مرا در سینه سلطان می شوی آهسته آهسته
 دمی با حافظ
 باغ قالی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به شکرخنده اگر می ببرد جان رسدش
وگر از غمزه جادو برد ایمان رسدش
لشکر دیو و پری جمله به فرمان ویند
با چنین عز و شرف ملک سلیمان رسدش
صد هزاران دل یعقوب حزین زنده بدوست
کر و فر شرف یوسف کنعان رسدش
لب عیسی صفتش مرده به دم زنده کند
گر پرد با پر جان جانب کیوان رسدش
نوح وقتیست که عشق ابدی کشتی اوست
گر جهان زیر و زبر کرد به طوفان رسدش
عشق او گرد برانگیخت ز دریای عدم
ید بیضا و عصایی شده ثعبان رسدش
جملگی تشنه دلان قوت از او می یابند
با چنین لقمه دهی شهرت لقمان رسدش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *