+ - x
 » از همین شاعر
 پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ای
 ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم
 ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی
 بیا با هم سخن از جان بگوییم
 کریما تو گلی یا جمله قندی
 ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
 من اگر پرغم اگر شادانم
 درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی
 دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
 میل هواش می کنم طال بقاش می زنم

 » بیشتر بخوانید...
 گویند بهشت و حور و کوثر باشد
 نزد من به ز وصل هجرانست
 شیرۀ هستی
 ای دوست خدا حافظ
 کور خواندی
 زندان
 ای غافل از رنج هوس آیینه پردازی چرا
 بیا که قصر امل سخت سست بنیادست
 در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود
 درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن مایی همچو ما دلشاد باش
در گلستان همچو سرو آزاد باش
چون ز شاگردان عشقی ای ظریف
در گشاد دل چو عشق استاد باش
گر غمی آید گلوی او بگیر
داد از او بستان امیرداد باش
جان تو مستست در بزم احد
تن میان خلق گو آحاد باش
گاه با شیرین چو خسرو خوش بخند
گه ز هجرش کوه کن فرهاد باش
گه نشاط انگیز همچون گلشنش
گه چو بلبل نال و خوش فریاد باش
پیش سروش چون خرامد خاک باش
چون گلش عنبر فشاند باد باش
حاصل اینست ای برادر چون فلک
در جهان کهنه نوبنیاد باش
در میان خارها چون خارپشت
سر درون و شادمان و راد باش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *