+ - x
 » از همین شاعر
 به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید
 آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید
 از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله
 گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم
 اضحکنی بنظرة، قلت له فهکذی
 خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
 باز شیری با شکر آمیختند
 باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
 ما زنده به نور کبریاییم
 هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی

 » بیشتر بخوانید...
 خیانت کردی اما...
 دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا
 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
 دو سروده تازه از شاپور احمدی
 کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا
 از آمدن بهار و از رفتن دی
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 مرگ
 فرهنگ آئین رزاقی بداند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن مایی همچو ما دلشاد باش
در گلستان همچو سرو آزاد باش
چون ز شاگردان عشقی ای ظریف
در گشاد دل چو عشق استاد باش
گر غمی آید گلوی او بگیر
داد از او بستان امیرداد باش
جان تو مستست در بزم احد
تن میان خلق گو آحاد باش
گاه با شیرین چو خسرو خوش بخند
گه ز هجرش کوه کن فرهاد باش
گه نشاط انگیز همچون گلشنش
گه چو بلبل نال و خوش فریاد باش
پیش سروش چون خرامد خاک باش
چون گلش عنبر فشاند باد باش
حاصل اینست ای برادر چون فلک
در جهان کهنه نوبنیاد باش
در میان خارها چون خارپشت
سر درون و شادمان و راد باش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *