+ - x
 » از همین شاعر
 اگر مرا تو نخواهی دلم ترا نگذارد
 بخش ششم
 بسوزانیم سودا و جنون را
 مخسب ای یار مهمان دار امشب
 چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
 متاز ای دل سوی دریای ناری
 چه جمال جان فزایی که میان جان مایی
 ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی
 کار تو داری صنما قدر تو باری صنما
 ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی

 » بیشتر بخوانید...
 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 به روزگار سگی لعنت! تو را گرفته کجا برده
 ماجرای این و آن
 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
 بشوی احساس و عینک ها و چشمان را
 افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
 خوناب گریه خواب به چشمم حرام داشت
 از مرز انزوا
 خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش
ور چرخ سرکش آید بر همدگر زنیمش
گر رخت خویش خواهد ما رخت او دهیمش
ور قلعه ها درآید ویرانه ها کنیمش
گر این جهان چو جانست ما جان جان جانیم
ور این فلک سر آمد ما چشم روشنیمش
بیخ درخت خاکست وین چرخ شاخ و برگش
عالم درخت زیتون ما همچو روغنیمش
چون عشق شمس تبریز آهن ربای باشد
ما بر طریق خدمت مانند آهنیمش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *