+ - x
 » از همین شاعر
 سلیمانا بیار انگشتری را
 الا فی الغشق تشریفی و عیدی
 چه باده بود که در دور از بگه دادی
 به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا
 قره العین منی ای جان بلی
 سراندازان همی آیی نگارین جگرخواره
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو
 ماییم در این گوشه پنهان شده از مستی
 به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین

 » بیشتر بخوانید...
 به جان پیر خرابات و حق صحبت او
 دیگر نمانده تاب فراق تو در سرم
 آشوب تخیل
 شد روزها که باز جمالت ندیده ام
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
 زندان
 پیک فرهادم خبر از بیستون آورده ام
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش
ور چرخ سرکش آید بر همدگر زنیمش
گر رخت خویش خواهد ما رخت او دهیمش
ور قلعه ها درآید ویرانه ها کنیمش
گر این جهان چو جانست ما جان جان جانیم
ور این فلک سر آمد ما چشم روشنیمش
بیخ درخت خاکست وین چرخ شاخ و برگش
عالم درخت زیتون ما همچو روغنیمش
چون عشق شمس تبریز آهن ربای باشد
ما بر طریق خدمت مانند آهنیمش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *