+ - x
 » از همین شاعر
 هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام
 ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
 چنان مستم چنان مستم من امروز
 ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما
 هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست
 خداوندا مده آن یار را غم
 باز شیری با شکر آمیختند
 دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من
 ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر
 سوم

 » بیشتر بخوانید...
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 آن­روز به ­من دیدی و خالی شده بودم
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
 مرا از منطق آید بوی خامی
 اینجا چگونه وسوسه ها عام می شوند
 رسوا
 کیست کز راه تو چون خاشاک بردارد مرا
 یک هفته شده مرا پریشان کردی
 شنیدم مرگ با یزدان چنین گفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش
ور چرخ سرکش آید بر همدگر زنیمش
گر رخت خویش خواهد ما رخت او دهیمش
ور قلعه ها درآید ویرانه ها کنیمش
گر این جهان چو جانست ما جان جان جانیم
ور این فلک سر آمد ما چشم روشنیمش
بیخ درخت خاکست وین چرخ شاخ و برگش
عالم درخت زیتون ما همچو روغنیمش
چون عشق شمس تبریز آهن ربای باشد
ما بر طریق خدمت مانند آهنیمش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *