+ - x
 » از همین شاعر
 گر از شراب دوشین در سر خمار داری
 در پرده دل بنگر صد دختر آبستان
 مست رسید آن بت بی باک من
 ایا خورشید بر گردون سواره
 چندان بنالم ناله ها چندان برآرم رنگها
 سالکان راه را محرم شدم
 من از عالم تو را تنها گزینم
 بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه ی دل
 چه پادشاست که از خاک پادشا سازد
 مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقار

 » بیشتر بخوانید...
 یادی از گذشته
 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن
 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
 حریق سرد
 اگر دانی زبان اختران را
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 ای بلا جویان کوی انتظار
 چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما
 در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
 گشته مهمان من آن سرو خرامان امشب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می گفت چشم شوخش با طره سیاهش
من دم دهم فلان را تو درربا کلاهش
یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاهست
چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش
ما شکل حاجیانیم جاسوس و رهزنانیم
حاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش
ما شاخ ارغوانیم در آب و می نماییم
با نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش
روباه دید دنبه در سبزه زار و می گفت
هرگز کی دید دنبه بی دام در گیاهش
وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد
از دام بی خبر بد آن خاطر تباهش
ابله چو اندرافتد گوید که بی گناهم
بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش
ابله کننده عشقست عشقی گزین تو باری
کابله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش
پای تو درد گیرد افسون جان بر او خوان
آن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش
حلق تو درد گیرد همراه دم پذیرد
خود حلق کی گشاید بی آه غصه کاهش
تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشد
چون ما ز دست رفتیم از پای گاه جاهش
تا چه جمال دارد آن نادره مطرز
که سوخت جان ما را آن نقش کارگاهش
ز اندیشه می گذارم تا خود چه حیله سازم
با او که مکر و حیله تلقین کند الهش
آن کس که گم کند ره با عقل بازگردد
وان را که عقل گم شد از کی بود پناهش
نی ما از آن شاهیم ما عقل و جان نخواهیم
چه عقل و بند و پندش چه جان و آه آهش
مستی فزود خامش تا نکته ای نرانی
ای رفته لاابالی در خون نیکخواهش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *