+ - x
 » از همین شاعر
 گر چه نه به دریاییم دانه گهریم آخر
 ای آنک از میانه کران می کنی مکن
 گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کاره ستی
 چشم بگشا جان ها بین از بدن بگریخته
 چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو
 تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل
 دگرباره شه ساقی رسیدی
 گرفت خشم ز بستان سر خری و برون شد
 باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من
 در عشق آتشینش آتش نخورده آتش

 » بیشتر بخوانید...
 بعد از این از شعر و از شاعر فراری می شوم
 چشمان مرا به بلخ زیبا ببرید
 شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
 اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبیست
 قومی متفکرند اندر ره دین
 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
 پوستین چپه
 آنسوی اضطراب
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 بوی وصلت گر ببالاند دل ناکام را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می گفت چشم شوخش با طره سیاهش
من دم دهم فلان را تو درربا کلاهش
یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاهست
چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش
ما شکل حاجیانیم جاسوس و رهزنانیم
حاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش
ما شاخ ارغوانیم در آب و می نماییم
با نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش
روباه دید دنبه در سبزه زار و می گفت
هرگز کی دید دنبه بی دام در گیاهش
وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد
از دام بی خبر بد آن خاطر تباهش
ابله چو اندرافتد گوید که بی گناهم
بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش
ابله کننده عشقست عشقی گزین تو باری
کابله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش
پای تو درد گیرد افسون جان بر او خوان
آن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش
حلق تو درد گیرد همراه دم پذیرد
خود حلق کی گشاید بی آه غصه کاهش
تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشد
چون ما ز دست رفتیم از پای گاه جاهش
تا چه جمال دارد آن نادره مطرز
که سوخت جان ما را آن نقش کارگاهش
ز اندیشه می گذارم تا خود چه حیله سازم
با او که مکر و حیله تلقین کند الهش
آن کس که گم کند ره با عقل بازگردد
وان را که عقل گم شد از کی بود پناهش
نی ما از آن شاهیم ما عقل و جان نخواهیم
چه عقل و بند و پندش چه جان و آه آهش
مستی فزود خامش تا نکته ای نرانی
ای رفته لاابالی در خون نیکخواهش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *