+ - x
 » از همین شاعر
 کی افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره داری
 الا یا ساقیا انی لظمن و مشتاق
 آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک
 اگر کی در فرینداش یوقسا یاوز
 گر از شراب دوشین در سر خمار داری
 منم غرقه درون جوی باری
 به حارسان نکوروی من خطاب کنید
 جان جان مایی، خوشتر از حلوایی
 چو مرا ز عشق کهنه صنما به یاد دادی
 اگر چرخ وجود من ازین گردش فرو ماند

 » بیشتر بخوانید...
 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
 دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
 بازگشت
 شهری گم شده است
 زمان
 شعر و شراب
 آرزو
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 آه! ای پیک دل انگیز بهار
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می گفت چشم شوخش با طره سیاهش
من دم دهم فلان را تو درربا کلاهش
یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاهست
چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش
ما شکل حاجیانیم جاسوس و رهزنانیم
حاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش
ما شاخ ارغوانیم در آب و می نماییم
با نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش
روباه دید دنبه در سبزه زار و می گفت
هرگز کی دید دنبه بی دام در گیاهش
وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد
از دام بی خبر بد آن خاطر تباهش
ابله چو اندرافتد گوید که بی گناهم
بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش
ابله کننده عشقست عشقی گزین تو باری
کابله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش
پای تو درد گیرد افسون جان بر او خوان
آن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش
حلق تو درد گیرد همراه دم پذیرد
خود حلق کی گشاید بی آه غصه کاهش
تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشد
چون ما ز دست رفتیم از پای گاه جاهش
تا چه جمال دارد آن نادره مطرز
که سوخت جان ما را آن نقش کارگاهش
ز اندیشه می گذارم تا خود چه حیله سازم
با او که مکر و حیله تلقین کند الهش
آن کس که گم کند ره با عقل بازگردد
وان را که عقل گم شد از کی بود پناهش
نی ما از آن شاهیم ما عقل و جان نخواهیم
چه عقل و بند و پندش چه جان و آه آهش
مستی فزود خامش تا نکته ای نرانی
ای رفته لاابالی در خون نیکخواهش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *