+ - x
 » از همین شاعر
 بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم
 کار من اینست که کاریم نیست
 چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد
 صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 ای بس که از آواز دش وامانده ام زین راه من
 هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی
 سپیده دم بدمید و سپیده می ساید
 ز میخانه دگربار این چه بویست
 شکنی شیشه مردم گرو از من گیری

 » بیشتر بخوانید...
 ترانه ی زنان زیبا روی
 ز آهم مجویید تأثیر را
 مثل یک تارتنک دور تنم پیچیدی
 مرا با مصحف روی تو سوگند
 بازآی
 یک روز
 بیا با ما مورز این کینه داری
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 راگ وسواس
 آه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
دست عنایت نهاد بر سر مهجور خویش
بار دگر آن حبیب رفت بر آن غریب
تا جگر او کشید شربت موفور خویش
شربت او چون ربود گشت فنا از وجود
ساقی وحدت بماند ناظر و منظور خویش
نوش ورا نیش نیست ور بودش راضیم
نیست عسل خواره را چاره ز زنبور خویش
این شب هجران دراز با تو بگویم چراست
فتنه شد آن آفتاب بر رخ مستور خویش
غفلت هر دلبری از رخ خود رحمتست
ور نه ببستی نقاب بر رخ مشهور خویش
عاشق حسن خودی لیک تو پنهان ز خود
خلعت وصلت بپوش بر تن این عور خویش
شکر که خورشید عشق رفت به برج حمل
در دل و جان ها فکند پرورش نور خویش
شکر که موسی برست از همه فرعونیان
باز به میقات وصل آمد بر طور خویش
عیسی جان دررسید بر سر عازر دمید
عازر از افسون او حشر شد از گور خویش
باز سلیمان رسید دیو و پری جمع شد
بر همه شان عرضه کرد خاتم و منشور خویش
ساقی اگر بایدت تا کنم این را تمام
باده گویا بنه بر لب مخمور خویش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *