+ - x
 » از همین شاعر
 وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
 باز فروریخت عشق از در و دیوار من
 چنان مستم چنان مستم من این دم
 بیاموز از پیمبر کیمیایی
 راح بفیها و الروح فیها
 با من صنما دل یک دله کن
 هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر
 به غم فرونروم باز سوی یار روم
 طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
 خواهم که روم زین جا پایم بگرفتستی

 » بیشتر بخوانید...
 همای اوج سعادت به دام ما افتد
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 بازگشت
 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
 از اینگونه مردن...
 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
 تو صبحهای بهاری پرنده گان تو ام
 حال خونین دلان که گوید باز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
دست عنایت نهاد بر سر مهجور خویش
بار دگر آن حبیب رفت بر آن غریب
تا جگر او کشید شربت موفور خویش
شربت او چون ربود گشت فنا از وجود
ساقی وحدت بماند ناظر و منظور خویش
نوش ورا نیش نیست ور بودش راضیم
نیست عسل خواره را چاره ز زنبور خویش
این شب هجران دراز با تو بگویم چراست
فتنه شد آن آفتاب بر رخ مستور خویش
غفلت هر دلبری از رخ خود رحمتست
ور نه ببستی نقاب بر رخ مشهور خویش
عاشق حسن خودی لیک تو پنهان ز خود
خلعت وصلت بپوش بر تن این عور خویش
شکر که خورشید عشق رفت به برج حمل
در دل و جان ها فکند پرورش نور خویش
شکر که موسی برست از همه فرعونیان
باز به میقات وصل آمد بر طور خویش
عیسی جان دررسید بر سر عازر دمید
عازر از افسون او حشر شد از گور خویش
باز سلیمان رسید دیو و پری جمع شد
بر همه شان عرضه کرد خاتم و منشور خویش
ساقی اگر بایدت تا کنم این را تمام
باده گویا بنه بر لب مخمور خویش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *