+ - x
 » از همین شاعر
 می رسد بوی جگر از دو لبم
 به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی
 ما زنده به نور کبریاییم
 اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم
 این چنین پابند جان میدان کیست
 دل من چون صدف باشد، خیال دوست دُر باشد
 ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 ای دلی کز گلشکر پرورده ای
 نفسی بهوی الحبیب فارت

 » بیشتر بخوانید...
 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
 از آمدن بهار و از رفتن دی
 هوس مشتاق رسوایی مکن سودای پنهان را
 رقص آتش
 مهار تبسم
 من و تو کشت یزدان ، حاصل است این
 ای دیده اگر کور نئی گور ببین
 چرا
 قلندر میل تقریری ندارد
 شنا كن مسیر رودی را كه از چشم های كوه شروع شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
حسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش
هست درست دلم مهر تو ای حاصلم
جان زرینم بس است مهر زری گو مباش
عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است
چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش
برکن از کار تو دست به یک بار تو
خشک لبم دار تو هیچ تری گو مباش
جان من از جان عشق شد همگی کان عشق
همره مردان عشق ماده نری گو مباش
سایه تو پیش و پس جان مرا دسترس
سایه آن نخل بس باروری گو مباش
جان صفا شمس دین از تبریزی چو چین
از تو مرا غیر این پرده دری گو مباش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *