+ - x
 » از همین شاعر
 قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
 بخش سوم
 بار دگر آن مست ببازار در آمد
 مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند
 ایه یا اهل الفرادیس اقرا منشورنا
 گر نخسپی شبکی جان چه شود
 آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت
 خزان عاشقان را نوبهار او
 دوش می گفت جانم کی سپهر معظم
 الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی

 » بیشتر بخوانید...
 از بوی گلهای قالی
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 ای درد تو آرام دل من
 پیوند
 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
 خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
 ای پسته ی دهانت شیرین و انگبین لب
 اینک از شانه هایم
 راز من
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک
شب آمد چون مه تابان شه خون خوار پنهانک
دهان بر می نهاد او دست یعنی دم مزن خامش
و می فرمود چشم او درآ در کار پنهانک
چو کرد آن لطف او مستم در گلزار بشکستم
همی دزدیدم آن گل ها از آن گلزار پنهانک
بدو گفتم که ای دلبر چه مکرانگیز و عیاری
برانگیزان یکی مکری خوش ای عیار پنهانک
بنه بر گوش من آن لب اگر چه خلوتست و شب
مهل تا برزند بادی بر آن اسرار پنهانک
از آن اسرار عاشق کش مشو امشب مها خامش
نوای چنگ عشرت را بجنبان تار پنهانک
بده ای دلبر خندان به رسم صدقه پنهان
از آن دو لعل جان افزای شکربار پنهانک
که غمازان همه مستند اندر خواب گفت آری
ولیکن هست از این مستان یکی هشیار پنهانک
مکن ای شمس تبریزی چنین تندی چنین تیزی
کجا یابم تو را ای شاه دیگربار پنهانک


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *