+ - x
 » از همین شاعر
 چند روز است که شطرنج عجب می بازی
 آن خواجه اگر چه تیزگوش است
 حکم البین بموتی و عمد
 نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی
 هر آنچه دور کند مر تو را ز دوست بدست
 ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای
 گر می نکند لبم بیانت
 عشق را جان بی قرار بود
 عجب دلی که به عشق بت است پیوسته
 هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند

 » بیشتر بخوانید...
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 شاعر
 چاقوی كُند! درك نكردی كمی مرا
 هشدار و اسکلیت
 عشق را نازم که با گردون کند مردانه جنگ
 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
 سرمه سنگین نکند شوخی چشم اورا
 آه دریا دریا!
 لحظه یی که زندگی در فکر نان آلوده شد
  چو نيست راحت از آن به جور يار بساز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای تو ولی احسان دل ای حسن رویت دام دل
ای از کرم پرسان دل وی پرسشت آرام دل
ما زنده از اکرام تو ای هر دو عالم رام تو
وی از حیات نام تو جانی گرفته نام دل
بر گرد تن دل حلقه شد تن با دلم همخرقه شد
وین هر دو در تو غرقه شد ای تو ولی انعام دل
ای تن گرفته پای دل وی دل گرفته دامنت
دامن ز دل اندرمکش تا تن رسد بر بام دل
ای گوهر دریای دل چه جای جان چه جای دل
روشن ز تو شب های دل خرم ز تو ایام دل
ای عاشق و معشوق من در غیر عشق آتش بزن
چون نقطه ای در جیم تن چون روشنی بر جام دل
از بارگاه عقل کل آید همی بانگ دهل
کمد سپاه آسمان نک می رسد اعلام دل
از زخم تیغ آن سپه در کشتن خصمان شه
پرخون شده صحرا و ره ره گشته خون آشام دل
زان حمله های صف شکن سرکوفته دیوان تن
خطبه به نام شه شده دیوان پر از احکام دل
ای قیل و قالت چون شکر وی گوشمالت چون شکر
گر زین ادب خوارم کنی خواری منست اکرام دل
گر سر تو ننهفتمی من گفتنی ها گفتمی
تا از دلم واقف شدی امروز خاص و عام دل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *