+ - x
 » از همین شاعر
 ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان
 می رسد ای جان باد بهاری
 آب حیوان باید مر روح فزایی را
 ای دو چشمت جاودان را نکته ها آموخته
 گل خندان که نخندد چه کند
 نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
 از قصه حال ما نپرسی
 مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند
 صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری
 چه نزدیک است جان تو به جانم

 » بیشتر بخوانید...
 بدرود
 طرز خوبان
 الحذر ای دل که برق روی خوبان آتش است
 غم عشق تو از غمها نجاتست
 گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
 رسول فجر
 روزگاریست که سودای بتان دین من است
 گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
 بارش مهتاب
 عشق شيرين کوهکن را مغز سر خواهد کشيد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای نوش کرده نیش را، بی خویش کن با خویش را
با خویش کن بی خویش را، چیزی بده درویش را
تشریف ده عشاق را، پر نور کن آفاق را
بر زهر زن تریاق را، چیزی بده درویش را
با روی همچون ماه خود، با لطف مسکین خواه خود
ما را تو کن همراه خود، چیزی بده درویش را
چون جلوه ی مه می کنی، وز عشق آگه می کنی
با ما چه همره می کنی؟ چیزی بده درویش را
درویش را چه بود نشان، جان و زبان دُر فشان
نی دلق صد پاره کشان، چیزی بده درویش را
هم آدم و آن دم تویی، هم عیسی و مریم تویی
هم راز و هم محرم تویی، چیزی بده درویش را
تلخ از تو شیرین می شود، کفر از تو چون دین می شود
خار از تو نسرین می شود، چیزی بده درویش را
جان من و جانان من! کفر من و ایمان من !
سلطان سلطانان من! چیزی بده درویش را
ای تن پرست بو الحزن، در تن مپیچ و جان مکن
منگر بتن، بنگر بمن، چیزی بده درویش را
امروز ای شمع آن کنم، بر نور تو جولان کنم
بر عشق جان افشان کنم، چیزی بده درویش را
امروز گویم: چون کنم؟ یک پاره دل را خون کنم
وین کار را یکسو کنم، چیزی بده درویش را
تو عیب ما را کیستی؟ تو مار یا ماهیستی؟
خود را بگو تو چیستی؟ چیزی بده درویش را
جانرا در افکن در عدم زیرا نشاید ای صنم
تو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *