+ - x
 » از همین شاعر
 مست و خوشی باده کجا خورده ی؟
 یا ساقی الحی اسمع سالی
 نی نی به از این باید با دوست وفا کردن
 صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد
 خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی
 امروز جمال تو سیمای دگر دارد
 در این خانه کژی ای دل گهی راست
 نک بهاران شد صلا ای لولیان
 مرگ ما هست عروسی ابد
 کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست

 » بیشتر بخوانید...
 در پیکر من سیخ و جگر می روید
 فرار
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 حاصل نشد ز وصل تو کامم هزار حيف
 پس از سکوت بلند
 از چه خار از من خوری ای جامه خارايی بيا
 با یک خبر داغ چراغان شده ای باز
 نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
 ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۵۴

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام
دل را ز خود برکنده ام با چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریده ام
امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام
من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او
من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده ام
از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام
من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام
در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاک می مالیده ام
مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی من بارها زاییده ام
چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده ای من صدصفت گردیده ام
در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام
تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام
من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
بی دام و بی گیرنده ای اندر قفص خیزیده ام
زیرا قفص با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده ام
در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام
چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی
بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده ام
پوسیده ای در گور تن رو پیش اسرافیل من
کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده ام
نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن
مانند طاووسی نکو من دیبه ها پوشیده ام
پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده
زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده ام
تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی
زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده ام
عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد
من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده ام
خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن
بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده ام
هر غوره ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا
کز خامی و بی لذتی در خویشتن چغزیده ام


تا کنون ۳ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

مولوی:

بادرود خواهشمندم چنانچه هرکس در مورد ابیات 4و5و7 شرحی ارایه فرماید بسیار ممنون وسپاسگزار خواهم بود




حسین بیطرف:

شاعری فراتر از تصور
یکی از بهترین شعر هایی که خوندم




نجمه فخاری:

خوب بودامازیاد بود




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *