+ - x
 » از همین شاعر
 ای جان، چندان خوبی، نوباوه ی یعقوبی
 نفسی بهوی الحبیب فارت
 به گوش من برسانید هجر تلخ پیام
 ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
 مثل ذره روزن همگان گشته هوایی
 جانا نخست ما را مرد مدام گردان
 ورا خواهم دگر یاری نخواهم
 نشانی هاست در چشمش نشانش کن نشانش کن
 جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو
 از بت باخبر من خبری می رسدم

 » بیشتر بخوانید...
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 سحرگه ره روی در سرزمینی
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 دیدار واپسین
 سکوت سرد و سیاه
 صبح ازل شب ابد نيست بجز دو شهپرم
 تنگنای زنده گی
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۵۴

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام
دل را ز خود برکنده ام با چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام
ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریده ام
امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام
من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او
من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده ام
از کاسه استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام
من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام
در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاک می مالیده ام
مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
یک بار زاید آدمی من بارها زاییده ام
چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده ای من صدصفت گردیده ام
در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام
تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام
من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
بی دام و بی گیرنده ای اندر قفص خیزیده ام
زیرا قفص با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده ام
در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام
چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی
بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده ام
پوسیده ای در گور تن رو پیش اسرافیل من
کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده ام
نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن
مانند طاووسی نکو من دیبه ها پوشیده ام
پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده
زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده ام
تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی
زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده ام
عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد
من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده ام
خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن
بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده ام
هر غوره ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا
کز خامی و بی لذتی در خویشتن چغزیده ام


تا کنون ۳ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

مولوی:

بادرود خواهشمندم چنانچه هرکس در مورد ابیات 4و5و7 شرحی ارایه فرماید بسیار ممنون وسپاسگزار خواهم بود




حسین بیطرف:

شاعری فراتر از تصور
یکی از بهترین شعر هایی که خوندم




نجمه فخاری:

خوب بودامازیاد بود




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *