+ - x
 » از همین شاعر
 برو ای دل به سوی دلبر من
 صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
 ای خجل از تو شکر و آزادی
 هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی
 از لب یار شکر را چه خبر
 آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من
 ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده
 دارد درویش نوش دیگر
 دل را ز من بپوشی یعنی که من ندانم
 ای تو برای آبرو آب حیات ریخته

 » بیشتر بخوانید...
 همسفر درد
 نگر خود را بچشم محرمانه
 نگارا لباس قشنگ تو خوش
 ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی
 شعر قرن
 با تمام نا تمامی ها، تمامم کرده ای
 شتر را بچه او گفت در دشت
 هوای من
 یکی درد و یکی درمان پسندد
 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستم
تا به چه شیوه ها تو را من ز خدا بخواستم
تا شوی از سجود من مونس این وجود من
خود بشد این وجود من چون که تو را بخواستم
در پی آفتاب تو سایه بدم ضیاطلب
پاک چو سایه خوردیم چون که ضیا بخواستم
آهنیم ز عشق تو خواسته نور آینه
آتش و زخم می خورم چونک صفا بخواستم
سوی تو چون شتافتم جای قدم نیافتم
پاک ز جا ببردیم چون ز تو جا بخواستم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *