+ - x
 » از همین شاعر
 اول نظر ار چه سرسری بود
 توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
 به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی
 دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش
 آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
 گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی
 در ستایش های شمس الدین نباشم مفتتن
 به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی
 در بگشا کآمد خامی دگر
 من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون

 » بیشتر بخوانید...
 بر شاخ امید اگر بری یافتمی
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
 سالها پیش، خاطر رنجور
 آمویه
 فرار
  نشود فاش کسی
 دیار آخرین
 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
 حیف نیست ؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا به کی ای شکر چو تن بی دل و جان فغان کنم
چند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنم
از غم و اندهان من سوخت درون جان من
جمله فروغ آتشین تا به کیش نهان کنم
چند ز دوست دشمنی جان شکنی و تن زنی
چند من شکسته دل نوحه تن به جان کنم
ممن عشقم ای صنم نعره عشق می زنم
همچو اسیرکان ز غم تا به کی الامان کنم
چونک خیال تو سحر سوی من آید ای قمر
چون گذرد ز موج خون خاصه که خون فشان کنم
سنگ شد آب از غمم آه نه سنگ و آهنم
کتش روید از تنم چونک حدیث آن کنم
ای تبریز شمس دین با تو قرین و چون قرین
دور قمر اگر هله با تو یکی قران کنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *