+ - x
 » از همین شاعر
 بیا ای یار کامروز آن مایی
 چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد
 مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
 بس که می انگیخت آن مه شور و شر
 چه خیره می نگری در رخ من ای برنا
 مست شدی عاقبت آمدی اندر میان
 درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی
 بیا امروز ما مهمان میریم
 صد دل و صد جان بدمی دادمی
 دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی

 » بیشتر بخوانید...
 قهرمانان
 گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 خه از کجات پرسم چونست روزگارت
 تو نسیتی که ببینی
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند
 حق با پدر بود
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 شکست دل صدا دارد، ندارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم
کبوتر همچو من دیدی که من در جستن بازم
به هر هنگام هر مرغی به هر پری همی پرد
مگر من سنگ پولادم که در پرواز آغازم
دهان مگشای بی هنگام و می ترس از زبان من
زبانت گر بود زرین زبان درکش که من گازم
به دنبل دنبه می گوید مرا نیشی است در باطن
تو را بشکافم ای دنبل گر از آغاز بنوازم
بمالم بر تو من خود را به نرمی تا شوی ایمن
به ناگاهانت بشکافم که تا دانی چه فن سازم
دهان مگشای این ساعت ازیرا دنبل خامی
چو وقت آید شوی پخته به کار تو بپردازم
کدامین شوخ برد از ما که دیده شوخ کردستی
چه خوانی دیده پیهی را که پس فرداش بگدازم
کمان نطق من بستان که تیر قهر می پرد
که از مستی مبادا تیر سوی خویش اندازم
یکی سوزی است سازنده عتاب شمس تبریزی
رهم از عالم ناری چو با این سوز درسازم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *