+ - x
 » از همین شاعر
 مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر
 دلا چون واقف اسرار گشتی
 وصف آن مخدوم می کن گر چه می رنجد حسود
 چو عشق را تو ندانی بپرس از شب ها
 از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله
 آمد آن خواجه سیماترش
 ای دلی کز گلشکر پرورده ای
 تا نقش خیال دوست با ماست
 بر من نیستی یارا کجایی
 چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم

 » بیشتر بخوانید...
 راز
 خوش باش که پخته اند سودای تو دی
 برون کن کینه را از سینهٔ خویش
 اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
 خشم
 اشک گلگون
 مار کر
 خاکی که به زیر پای هر نادانی است
 بیرون از عریانی
 سحرگه ره روی در سرزمینی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم
کبوتر همچو من دیدی که من در جستن بازم
به هر هنگام هر مرغی به هر پری همی پرد
مگر من سنگ پولادم که در پرواز آغازم
دهان مگشای بی هنگام و می ترس از زبان من
زبانت گر بود زرین زبان درکش که من گازم
به دنبل دنبه می گوید مرا نیشی است در باطن
تو را بشکافم ای دنبل گر از آغاز بنوازم
بمالم بر تو من خود را به نرمی تا شوی ایمن
به ناگاهانت بشکافم که تا دانی چه فن سازم
دهان مگشای این ساعت ازیرا دنبل خامی
چو وقت آید شوی پخته به کار تو بپردازم
کدامین شوخ برد از ما که دیده شوخ کردستی
چه خوانی دیده پیهی را که پس فرداش بگدازم
کمان نطق من بستان که تیر قهر می پرد
که از مستی مبادا تیر سوی خویش اندازم
یکی سوزی است سازنده عتاب شمس تبریزی
رهم از عالم ناری چو با این سوز درسازم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *