+ - x
 » از همین شاعر
 ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا
 عارف گوینده اگر تا سحر صبر کنی
 ز اول بامداد سرمستی
 ای سر مردان برگو برگو
 من از کی باک دارم خاصه که یار با من
 من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
 جاء الربیع مفتخرا فی جوارنا
 تا با تو قرین شده ست جانم
 عشق جانان مرا ز جان ببرید
 چون زخمه رجا را بر تار می کشانی

 » بیشتر بخوانید...
 بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
 گمراه
 بازگشت
 قومی متفکرند اندر ره دین
 علت مرگ و زندگی
 پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
 این قافله عمر عجب میگذرد
 برای نتوانستن
 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم
تا غرقه شده ست از تو در خون جگر خوابم
از کان شکر جستن اندر شب آبستن
بگداخت در اندیشه مانند شکر خوابم
بی لطف وصال او گشتم چو هلال او
تا شب نبرد هرگز در دور قمر خوابم
چون شب بشود تاری با این همه بیداری
با عشق همی گویم کای عشق ببر خوابم
چون خواب مرا بیند بگریزد و بنشیند
از من برود آید در شخص دگر خوابم
یاران که چه یاریدم تنها مگذاریدم
چون عشق ملک برده ست از چشم بشر خوابم
بنشین اگری عاشق تا صبحدم صادق
با من که نمی آید تا صبح و سحر خوابم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *