+ - x
 » از همین شاعر
 به جان تو که سوگند عظیمست
 هر اول روز ای جان صد بار سلام علیک
 کل عقل بوصلکم مدهش
 امروز تو خوشتری و یا من
 ای سرده صد سودا دستار چنین می کن
 ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی
 این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبله ای
 به برج دل رسیدی بیست این جا
 ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی
 قالت الکأس ارفعونی کم تحبسونی

 » بیشتر بخوانید...
 یک دامن بهار
 من و زندگی
 قصه یی برای کودکم
 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
 بازگشت
 بیخ سوزان
 به اختیار گرو برد چشم یار از من
 واژه ی پنج حرف
 آزادگی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
تو قصه خود می گو من قصه خود گفتم
بس کردم از دستان زیرا مثل مستان
از خواب به هر سویی می جنبم و می افتم
من تشنه آن یارم گر خفته و بیدارم
با نقش خیال او همراهم و هم جفتم
چون صورت آیینه من تابع آن رویم
زان رو صفت او را بنمودم و بنهفتم
آن دم که بخندید او من نیز بخندیدم
وان دم که برآشفت او من نیز برآشفتم
باقیش بگو تو هم زیرا که ز بحر توست
درهای معانی که در رشته دم سفتم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *