+ - x
 » از همین شاعر
 از بهر خدا عشق دگر یار مدارید
 ای درآورده جهانی را ز پای
 گفتم که ای جان خود جان چه باشد
 دو چشم آهوانش شیرگیرست
 اگر به خشم شود چرخ هفتم از تو بری
 مبارک باد آمد ماه روزه
 در مجلس آن رستم در عربده بنشستم
 چرخ فلک با همه کار و کیا
 هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی
 هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت

 » بیشتر بخوانید...
 به مناسبت روز زن
 سنگ شکن
 دل بسته ام به شعر چسان در برش کنم؟
 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
 همه جانم ز سراغش بلبم آمده جان
 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
 صندوق رأی
 گنجشک های حوالی این شهر
 اسرار خداوند است، نجيدنش آسان نيست
 باغ وحش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
تو قصه خود می گو من قصه خود گفتم
بس کردم از دستان زیرا مثل مستان
از خواب به هر سویی می جنبم و می افتم
من تشنه آن یارم گر خفته و بیدارم
با نقش خیال او همراهم و هم جفتم
چون صورت آیینه من تابع آن رویم
زان رو صفت او را بنمودم و بنهفتم
آن دم که بخندید او من نیز بخندیدم
وان دم که برآشفت او من نیز برآشفتم
باقیش بگو تو هم زیرا که ز بحر توست
درهای معانی که در رشته دم سفتم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *