+ - x
 » از همین شاعر
 مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی
 عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترس
 ای صید رخ تو شیر و آهو
 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
 پیرهن یوسف و بو می رسد
 بار دیگر عزم رفتن کرده ای
 مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره
 میان ما درآ ما عاشقانیم
 آن شکرپاسخ نباتم می دهد
 گوش من منتظر پیام تو را

 » بیشتر بخوانید...
 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد
 بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی
 چون صبح مجو طاقت آزار کس از ما
 ترا از آستان خود براندند
 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
 آزادی
 زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
 به تو بی تو شده روپوش بگو ميدانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم
آیینه نخواهد دم ای وای ز گفتارم
در آب تو را بینم در آب زنم دستی
هم تیره شود آبم هم تیره شود کارم
ای دوست میان ما ای دوست نمی گنجد
ای یار اگر گویم ای یار نمی یارم
زان راه که آه آمد تا باز رود آن ره
من راه دهان بستم من ناله نمی آرم
گر ناله و آه آمد زان پرده ماه آمد
نظاره مه خوشتر ای ماه ده و چارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *