+ - x
 » از همین شاعر
 به جان تو که از این دلشده کرانه مکن
 گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش
 فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند
 چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود
 عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
 ابشر ثم ابشر یا متمن
 دود دل ما نشان سوداست
 بازرسید آن بت زیبای من
 یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم
 هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه

 » بیشتر بخوانید...
 پیوند
 به رنگ غنچه سودای خطت پیچیده دلها را
 دگر مگو که چه شد، چون شد و چه پیش آمد
 متهم کیست
 مگو بسیج شبیخونیان به کام شب است
 ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است
 پندار
 شهر بی دروازه
 ستاره (ادبیات کودک)
 آمد به زیر سایه ی تنهای ام نشست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم
گفتا که به غیر آن صد چیز عجب دارم
گفتم که در این بازی ما را سببی سازی
گفتا که من این بازی بیرون سبب دارم
هر طایفه با قومی خویشی و نسب دارند
من با غم عشق تو خویشی و نسب دارم
بیرون مشو از دیده ای نور پسندیده
کز دولت نور تو مطلوب طلب دارم
آنم که ز هر آهش در چرخ زنم آتش
وز آتش بر آتش از عشق لهب دارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *