+ - x
 » از همین شاعر
 اندر قمارخانه چون آمدی به بازی
 گیرم که بود میر تو را زر به خروار
 تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری
 ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
 هله دوشت یله کردم شب دوشت یله کردم
 سپاس آن عدمی را که هست ما بربود
 در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری
 مرا پرسی که چونی بین که چونم
 ای جبرئیل از عشق تو اندر سما پا کوفته
 به گرد دل همی گردی چه خواهی کرد می دانم

 » بیشتر بخوانید...
  چشمه
 نازنینم ! مهربانم خوب می دانم
 کوه، دریا
 کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
 دل چون ز لبت شراب خواهد
 می لغزد
 بقا حسن و فنا اندر مقابل چيست مر آتش
 سحرگاهان که مخمور شبانه
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را
 ای دل به ساز عرش اگر گوش می کنی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم
گفتا که به غیر آن صد چیز عجب دارم
گفتم که در این بازی ما را سببی سازی
گفتا که من این بازی بیرون سبب دارم
هر طایفه با قومی خویشی و نسب دارند
من با غم عشق تو خویشی و نسب دارم
بیرون مشو از دیده ای نور پسندیده
کز دولت نور تو مطلوب طلب دارم
آنم که ز هر آهش در چرخ زنم آتش
وز آتش بر آتش از عشق لهب دارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *