+ - x
 » از همین شاعر
 ای بی وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد
 بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
 هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی
 کس با چو تو یار راز گوید
 آه که بار دگر آتش در من فتاد
 بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان
 ناموس مکن پیش آ ای عاشق بیچاره
 عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی
 طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
 الام طماعیة العاذل

 » بیشتر بخوانید...
 آن قصر که جمشید در او جام گرفت
 حجاب چهره جان می شود غبار تنم
 آمد و رفت
 از خواب لرزان می پرم، بر قسمتم شک می کنم
 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار
 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
 کوچ و غربت
 بشر تا از مقام خود فتاد است
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
برده ز فلک خرقه آورده که من عورم
وای از دل سنگینش وز عشوه رنگینش
او نیست منم سنگین کاین فتنه همی شورم
من در تک خونستم وز خوردن خون مستم
گویی که نیم در خون در شیره انگورم
ای عشق که از زفتی در چرخ نمی گنجی
چون است که می گنجی اندر دل مستورم
در خانه دل جستی در را ز درون بستی
مشکات و زجاجم من یا نور علی نورم
تن حامله زنگی دل در شکمش رومی
پس نیم ز مشکم من یک نیم ز کافورم
بردی دل و من قاصد دل از دگران جویم
نادیده همی آرم اما نه چنین کورم
گر چهره زرد من در خاک رود روزی
روید گل زرد ای جان از خاک سر گورم
آخر نه سلیمان هم بشنید غم موری
آخر تو سلیمانی انگار که من مورم
گفتی که چه می نالی صد خانه عسل داری
می مالم و می نالم هم خرقه زنبورم
می نالم از این علت اما به دو صد دولت
نفروشم یک ذره زین علت ناسورم
چون چنگ همی زارم چون بلبل گلزارم
چون مار همی پیچم چون بر سر گنجورم
گویی که انا گفتی با کبر و منی جفتی
آن عکس تو است ای جان اما من از آن دورم
من خامم و بریانم خندنده و گریانم
حیران کن و حیرانم در وصلم و مهجورم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *