+ - x
 » از همین شاعر
 ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر
 ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم
 سؤالی دارم ای خواجه خدایی
 رضیت بما قسم الله لی
 بیا که ساقی عشق شراب باره رسید
 ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتی
 گر نه تهی باشدی بیشترین جوی ها
 تو آن ماهی که در گردون نگنجی
 نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
 بیا بیا که چو آب حیات درخوردی

 » بیشتر بخوانید...
 بانگ آشنایی
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 برآنم تا که از تو دل بگیرم
 عشق رويد ز زمين دل من
 گل کرده سبز ناز خیالت به خانه ام
 یک روز ز بند عالم آزاد نیم
 باش خوشدل که دگر بار بهاران آمد
 ای چرخ فلک خرابی از کینه تست
 بهار دیگر
 در نیمه های شامگاهان آن زمان که ماه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
برده ز فلک خرقه آورده که من عورم
وای از دل سنگینش وز عشوه رنگینش
او نیست منم سنگین کاین فتنه همی شورم
من در تک خونستم وز خوردن خون مستم
گویی که نیم در خون در شیره انگورم
ای عشق که از زفتی در چرخ نمی گنجی
چون است که می گنجی اندر دل مستورم
در خانه دل جستی در را ز درون بستی
مشکات و زجاجم من یا نور علی نورم
تن حامله زنگی دل در شکمش رومی
پس نیم ز مشکم من یک نیم ز کافورم
بردی دل و من قاصد دل از دگران جویم
نادیده همی آرم اما نه چنین کورم
گر چهره زرد من در خاک رود روزی
روید گل زرد ای جان از خاک سر گورم
آخر نه سلیمان هم بشنید غم موری
آخر تو سلیمانی انگار که من مورم
گفتی که چه می نالی صد خانه عسل داری
می مالم و می نالم هم خرقه زنبورم
می نالم از این علت اما به دو صد دولت
نفروشم یک ذره زین علت ناسورم
چون چنگ همی زارم چون بلبل گلزارم
چون مار همی پیچم چون بر سر گنجورم
گویی که انا گفتی با کبر و منی جفتی
آن عکس تو است ای جان اما من از آن دورم
من خامم و بریانم خندنده و گریانم
حیران کن و حیرانم در وصلم و مهجورم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *