+ - x
 » از همین شاعر
 خنک جانی که او یاری پسندد
 چه روز باشد کاین جسم و رسم بنوردیم
 هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم
 به برج دل رسیدی بیست این جا
 عشق جانان مرا ز جان ببرید
 گر از غم عشق عار داریم
 آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم
 رنج تن دور از تو ای تو راحت جان های ما
 چو کارزار کند شاه روم با شمشاد
 ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو

 » بیشتر بخوانید...
 فریاد زیر آب
 بهار چیست؟
 رفیق اهل دل و یار محرمی دارم
 طفیل هستی عشقند آدمی و پری
 نا تسلیم
 در زیر سایه روشن مهتاب خوابنک
 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
 ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
 بر چشم تو عالم ارچه می آرایند
 اگر دانی زبان اختران را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
از هجر روزم قیر شد، دل چون کمان بد، تیر شد
یعقوب مسکین پیر شد، ای یوسف بُرنا بیا
ای موسی عمران که در سینه چه سینا هاستت!
گاوی خدایی می کند، از سینه ی سینا بیا
رخ زعفران رنگ آمدم، خم داده چون چنگ آمدم
در گور تن تنگ آمدم، ای جان با پهنا بیا
چشم محمد بانمت، واشوق گفته در غمت
زان طرۀ اندر هم ات، ای سرّ ارسلنا بیا
خورشید پیشت چون شفق، ای برده از شاهان سبق
ای دیدۀ بینا بحقّ، وی سینه ی دانا بیا
ای جان تو و جانها چو تن، بی جان چه ارزد خود بدن
دل داده ام دیر است من، تا جان دهم جانا بیا
تا بردۀ دلرا گرو، شد کشت جانم در درو
اول تو ای دردا برو، و آخر تو درمانا بیا
ای تو دوا و چاره ام، نور دل صد پاره ام
اندر دل بیچاره ام چون غیر تو شد لا بیا
نشناختم قدر تو من، تا چرخ می گوید زِ فن
دی بر دلش تیری بزن، دی بر سرش خارا بیا
ای قاب قوس مرتبت و ان دولت با مکرمت
کس نیست شاها مرحمت در قرب او ادنا بیا
ای خسرو مه وش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا
ای آب و ای آتش بیا ای دُرّ و ای دریا بیا
مخدوم جانم شمس دین! از جاهت ای روح الامین
تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصی بیا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *