+ - x
 » از همین شاعر
 بسوزانیم سودا و جنون را
 خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم
 موشکی صندوق را سوراخ کرد
 خزان عاشقان را نوبهار او
 کار من اینست که کاریم نیست
 آه چه بی رنگ و بی نشان که منم
 بر آن شده ست دلم کآتشی بگیرانم
 گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار
 جانا قبول گردان این جست و جوی ما را
 خداوندا زکات شهریاری

 » بیشتر بخوانید...
 من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت
 ماجرای این و آن
 خواب ناتکرار
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 ز آهم مجویید تأثیر را
 از بودنی ایدوست چه داری تیمار
 آيينه را به پيش دهانم مياوريد
 از مرز انزوا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
از هجر روزم قیر شد، دل چون کمان بد، تیر شد
یعقوب مسکین پیر شد، ای یوسف بُرنا بیا
ای موسی عمران که در سینه چه سینا هاستت!
گاوی خدایی می کند، از سینه ی سینا بیا
رخ زعفران رنگ آمدم، خم داده چون چنگ آمدم
در گور تن تنگ آمدم، ای جان با پهنا بیا
چشم محمد بانمت، واشوق گفته در غمت
زان طرۀ اندر هم ات، ای سرّ ارسلنا بیا
خورشید پیشت چون شفق، ای برده از شاهان سبق
ای دیدۀ بینا بحقّ، وی سینه ی دانا بیا
ای جان تو و جانها چو تن، بی جان چه ارزد خود بدن
دل داده ام دیر است من، تا جان دهم جانا بیا
تا بردۀ دلرا گرو، شد کشت جانم در درو
اول تو ای دردا برو، و آخر تو درمانا بیا
ای تو دوا و چاره ام، نور دل صد پاره ام
اندر دل بیچاره ام چون غیر تو شد لا بیا
نشناختم قدر تو من، تا چرخ می گوید زِ فن
دی بر دلش تیری بزن، دی بر سرش خارا بیا
ای قاب قوس مرتبت و ان دولت با مکرمت
کس نیست شاها مرحمت در قرب او ادنا بیا
ای خسرو مه وش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا
ای آب و ای آتش بیا ای دُرّ و ای دریا بیا
مخدوم جانم شمس دین! از جاهت ای روح الامین
تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصی بیا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *