+ - x
 » از همین شاعر
 سر بر گریبان درست صوفی اسرار را
 با تلخی معزولی میری بنمی ارزد
 در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر
 پرسید کسی که ره کدامست
 برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
 ساقی این جا هست ای مولا بلی
 ساقیا بی گه رسیدی می بده مردانه باش
 هزار جان مقدس فدای روی تو باد
 از قصه حال ما نپرسی
 سی و سوم

 » بیشتر بخوانید...
 ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن
 تابستان
 دردنامه
 دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
 نبود سواد بلکه بياض اين کتاب چيست
 سرافرازی ذلت
 جمجمه های پوسیده نیاکان
 سرود مردی که تنها راه می رود
 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز چنانم که خر از بار ندانم
امروز چنانم که گل از خار ندانم
امروز مرا یار بدان حال ز سر برد
با یار چنانم که خود از یار ندانم
دی باده مرا برد ز مستی به در یار
امروز چه چاره که در از دار ندانم
از خوف و رجا پار دو پر داشت دل من
امروز چنان شد که پر از پار ندانم
از چهره زار چو زرم بود شکایت
رستم ز شکایت چو زر از زار ندانم
از کار جهان کور بود مردم عاشق
اما نه چو من خود که کر از کار ندانم
جولاهه تردامن ما تار بدرید
می گفت ز مستی که تر از تار ندانم
چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیست
اسرار همی گویم و اسرار ندانم
مانند ترازو و گزم من که به بازار
بازار همی سازم و بازار ندانم
در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر
طومار نویسم من و طومار ندانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *