+ - x
 » از همین شاعر
 گرفت خشم ز بستان سر خری و برون شد
 گرم سیم و درم بودی مرا مونس چه کم بودی
 ز بامداد درآورد دلبرم جامی
 برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن
 چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد
 ای یوسف خوش نام ما، خوش می روی بر بام ما
 خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
 بگو دلرا که گرد غم نگردد
 بستان قدح از دستم ای مست که من مستم
 خیره چرا گشته ای خواجه مگر عاشقی

 » بیشتر بخوانید...
 از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
  چشمه
 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 باریکه راه سرنوشت
 کوهی برای تو خس وخاشاک می شود
 خم زلف تو دام کفر و دین است
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
 دل دریا سکون بیگانه از تست
 سرم را چُرت دربستی گرفته

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز چنانم که خر از بار ندانم
امروز چنانم که گل از خار ندانم
امروز مرا یار بدان حال ز سر برد
با یار چنانم که خود از یار ندانم
دی باده مرا برد ز مستی به در یار
امروز چه چاره که در از دار ندانم
از خوف و رجا پار دو پر داشت دل من
امروز چنان شد که پر از پار ندانم
از چهره زار چو زرم بود شکایت
رستم ز شکایت چو زر از زار ندانم
از کار جهان کور بود مردم عاشق
اما نه چو من خود که کر از کار ندانم
جولاهه تردامن ما تار بدرید
می گفت ز مستی که تر از تار ندانم
چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیست
اسرار همی گویم و اسرار ندانم
مانند ترازو و گزم من که به بازار
بازار همی سازم و بازار ندانم
در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر
طومار نویسم من و طومار ندانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *