+ - x
 » از همین شاعر
 ما زنده به نور کبریاییم
 چشمه ای خواهم که از وی جمله را افزایش است
 خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
 آب حیوان باید مر روح فزایی را
 در دو چشم من نشین ای آن که از من منتری
 ای زیان و ای زیان و ای زیان
 آن ماه همی تابد بر چرخ و زمین یا نی
 غدرالعشق فزلت
 چمن جز عشق تو کاری ندارد
 ز جان سوخته ام خلق را حذار کنید

 » بیشتر بخوانید...
 از آمدن بهار و از رفتن دی
 فصل انسان درو
 طرز خوبان
 نه من دیگر نمی خندم
 مه من بخت نکو فال دارد
 گل کرده سبز ناز خیالت به خانه ام
 ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
 در کارگه کوزه گری کردم رای
 مرد مسلمان
 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز چنانم که خر از بار ندانم
امروز چنانم که گل از خار ندانم
امروز مرا یار بدان حال ز سر برد
با یار چنانم که خود از یار ندانم
دی باده مرا برد ز مستی به در یار
امروز چه چاره که در از دار ندانم
از خوف و رجا پار دو پر داشت دل من
امروز چنان شد که پر از پار ندانم
از چهره زار چو زرم بود شکایت
رستم ز شکایت چو زر از زار ندانم
از کار جهان کور بود مردم عاشق
اما نه چو من خود که کر از کار ندانم
جولاهه تردامن ما تار بدرید
می گفت ز مستی که تر از تار ندانم
چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیست
اسرار همی گویم و اسرار ندانم
مانند ترازو و گزم من که به بازار
بازار همی سازم و بازار ندانم
در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر
طومار نویسم من و طومار ندانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *