+ - x
 » از همین شاعر
 ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن
 آن وعده که کرده ای مرا کو
 چو با ما یار ما امروز جفتست
 هله دوشت یله کردم شب دوشت یله کردم
 آرایش باغ آمد این روی چه روی است این
 ای از جمال حسن تو عالم نشانه ای
 آمد آن خواجه سیماترش
 به پیش باد تو ما همچو گردیم
 مکن راز مرا ای جان فسانه
 مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی

 » بیشتر بخوانید...
  این چهره ی روز گار است
 کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
 خیال
 تا شدم بيخبر از نام و نشان
 اجرام که ساکنان این ایوانند
 این سنگ ملون که گهر می نامند
 دو حکمت از ملا محمد عمر
 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟
 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
 خروشان ترا تا می برد آب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز چنانم که خر از بار ندانم
امروز چنانم که گل از خار ندانم
امروز مرا یار بدان حال ز سر برد
با یار چنانم که خود از یار ندانم
دی باده مرا برد ز مستی به در یار
امروز چه چاره که در از دار ندانم
از خوف و رجا پار دو پر داشت دل من
امروز چنان شد که پر از پار ندانم
از چهره زار چو زرم بود شکایت
رستم ز شکایت چو زر از زار ندانم
از کار جهان کور بود مردم عاشق
اما نه چو من خود که کر از کار ندانم
جولاهه تردامن ما تار بدرید
می گفت ز مستی که تر از تار ندانم
چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیست
اسرار همی گویم و اسرار ندانم
مانند ترازو و گزم من که به بازار
بازار همی سازم و بازار ندانم
در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر
طومار نویسم من و طومار ندانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *