+ - x
 » از همین شاعر
 چو بی گاه است و باران خانه خانه
 کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم
 تو را پندی دهم ای طالب دین
 بگو دلرا که گرد غم نگردد
 چنان مستم چنان مستم من امروز
 ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
 سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد
 افتاد دل و جانم در فتنه طراری
 بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوست
 هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد

 » بیشتر بخوانید...
 دم
 آن را که به صحرای علل تاخته اند
 فصل کهنه عشق
 افسانه تلخ
 روضه خلد برین خلوت درویشان است
 بیا ای هموطن از هم شویم ما
 از من جدا مشو که توام نور دیده ای
 دل دریا سکون بیگانه از تست
 راگ گریه
 بر فراز بلند ترین کوه رفتم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز چنانم که خر از بار ندانم
امروز چنانم که گل از خار ندانم
امروز مرا یار بدان حال ز سر برد
با یار چنانم که خود از یار ندانم
دی باده مرا برد ز مستی به در یار
امروز چه چاره که در از دار ندانم
از خوف و رجا پار دو پر داشت دل من
امروز چنان شد که پر از پار ندانم
از چهره زار چو زرم بود شکایت
رستم ز شکایت چو زر از زار ندانم
از کار جهان کور بود مردم عاشق
اما نه چو من خود که کر از کار ندانم
جولاهه تردامن ما تار بدرید
می گفت ز مستی که تر از تار ندانم
چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیست
اسرار همی گویم و اسرار ندانم
مانند ترازو و گزم من که به بازار
بازار همی سازم و بازار ندانم
در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر
طومار نویسم من و طومار ندانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *