+ - x
 » از همین شاعر
 چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو
 بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت
 هم به درد این درد را درمان کنم
 چهارم
 من دوش به تازه عهد کردم
 هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
 ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی
 در لطف اگر بروی شاه همه چمنی
 چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن
 تعالوا کلنا ذا الیوم سکری

 » بیشتر بخوانید...
 صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
 سوار برق عمرم ، نیست برگشتن عنانم را
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 بیا ای هموطن از هم شویم ما
 بیا تا کار این امت بسازیم
 یک دامن بهار
 شایسته سالاری
 بوزینه و انسان
 ای آمده از عالم روحانی تفت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز چنانم که خر از بار ندانم
امروز چنانم که گل از خار ندانم
امروز مرا یار بدان حال ز سر برد
با یار چنانم که خود از یار ندانم
دی باده مرا برد ز مستی به در یار
امروز چه چاره که در از دار ندانم
از خوف و رجا پار دو پر داشت دل من
امروز چنان شد که پر از پار ندانم
از چهره زار چو زرم بود شکایت
رستم ز شکایت چو زر از زار ندانم
از کار جهان کور بود مردم عاشق
اما نه چو من خود که کر از کار ندانم
جولاهه تردامن ما تار بدرید
می گفت ز مستی که تر از تار ندانم
چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیست
اسرار همی گویم و اسرار ندانم
مانند ترازو و گزم من که به بازار
بازار همی سازم و بازار ندانم
در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر
طومار نویسم من و طومار ندانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *