+ - x
 » از همین شاعر
 هر کی بالاست مر او را چه غمست
 با این همه مهر و مهربانی
 خیز تا فتنه ای برانگیزیم
 ساقیا هستند خلقان از می ما دور دور
 گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟
 ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی
 مال است و زر است مکسب تن
 شنو پندی ز من ای یار خوش کیش
 تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را؟
 دامن کشانم می کشد در بتکده عیاره ای *

 » بیشتر بخوانید...
 آنانکه محیط فضل و آداب شدند
 سیمرغ های بی آشیانه ی البرز
 بهار خاموش
 کفران
 اشکی بر گور بیگناهان بالابلوک
 ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی
 برهمن را نگویم هیچ کاره
 حسرت
 بکس قدیمی
 پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز چنانم که خر از بار ندانم
امروز چنانم که گل از خار ندانم
امروز مرا یار بدان حال ز سر برد
با یار چنانم که خود از یار ندانم
دی باده مرا برد ز مستی به در یار
امروز چه چاره که در از دار ندانم
از خوف و رجا پار دو پر داشت دل من
امروز چنان شد که پر از پار ندانم
از چهره زار چو زرم بود شکایت
رستم ز شکایت چو زر از زار ندانم
از کار جهان کور بود مردم عاشق
اما نه چو من خود که کر از کار ندانم
جولاهه تردامن ما تار بدرید
می گفت ز مستی که تر از تار ندانم
چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیست
اسرار همی گویم و اسرار ندانم
مانند ترازو و گزم من که به بازار
بازار همی سازم و بازار ندانم
در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر
طومار نویسم من و طومار ندانم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *