+ - x
 » از همین شاعر
 بلندتر شده ست آفتاب انسانی
 ای صید رخ تو شیر و آهو
 حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم
 همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی
 نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر
 بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم
 بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی دانی
 دیدن روی تو هم از بامداد
 کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم
 دزدید جمله رخت ما لولی و لولی زاده ای

 » بیشتر بخوانید...
 اندرز
 لب تو شیره ی انگور و گُل تریاك است
 غزل بدخشان
 عزت سرخ
 مرا صدا بزن از پشت خستگیی خودم
 بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
 سنگ گور
 پل
 اینجا بلوغ را به سر دار می کشند
 ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

غلامم خواجه را آزاد کردم
منم کاستاد را استاد کردم
منم آن جان که دی زادم ز عالم
جهان کهنه را بنیاد کردم
منم مومی که دعوی من این است
که من پولاد را پولاد کردم
بسی بی دیده را سرمه کشیدم
بسی بی عقل را استاد کردم
منم ابر سیه اندر شب غم
که روز عید را دلشاد کردم
عجب خاکم که من از آتش عشق
دماغ چرخ را پرباد کردم
ز شادی دوش آن سلطان نخفته ست
که من بنده مر او را یاد کردم
ملامت نیست چون مستم تو کردی
اگر من فاشم و بیداد کردم
خمش کن کینه زنگار گیرد
چو بر وی دم زدم فریاد کردم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *