+ - x
 » از همین شاعر
 من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
 مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری
 کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم
 در این جو دل چو دولاب خرابست
 بر سر ره دیدمش تیز روان چون قمر
 ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را
 با صد هزار دستان آمد خیال یاری
 نحن الی سیدنا راجعون
 دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید
 آنک چنان می رود ای عجب او جان کیست

 » بیشتر بخوانید...
 ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است
 به كسانی كه می شناسم!
 مصیبت هشیاری
 برو جايی که کر و فر نباشد
 عشق بشر
 حسن تو همیشه در فزون باد
 ماهی ها در ماهی تابه مستی میكنند
 قند و قروت
 افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
 باغ من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رفتم تصدیع از جهان بردم
بیرون شدم از زحیر و جان بردم
کردم بدرود همنشینان را
جان را به جهان بی نشان بردم
زین خانه شش دری برون رفتم
خوش رخت به سوی لامکان بردم
چون میر شکار غیب را دیدم
چون تیر پریدم و کمان بردم
چوگان اجل چو سوی من آمد
من گوی سعادت از میان بردم
از روزن من مهی عجب درتافت
رفتم سوی بام و نردبان بردم
این بام فلک که مجمع جان هاست
ز آن خوشتر بد که من گمان بردم
شاخ گل من چو گشت پژمرده
بازش سوی باغ و گلستان بردم
چون مشتریی نبود نقدم را
زودش سوی اصل اصل کان بردم
زین قلب زنان قراضه جان را
هم جانب زرگر ارمغان بردم
در غیب جهان بی کران دیدم
آلاجق خود بدان کران بردم
بر من مگری که زین سفر شادم
چون راه به خطه جنان بردم
این نکته نویس بر سر گورم
که سر ز بلا و امتحان بردم
خوش خسپ تنا در این زمین که من
پیغام تو سوی آسمان بردم
بربند زنخ که من فغان ها را
سرجمله به خالق فغان بردم
زین بیش مگو غم دل ایرا من
دل را به جناب غیب دان بردم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *