+ - x
 » از همین شاعر
 ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا
 ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن
 ساقیا ساقیا روا داری
 قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور
 شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند
 ای دیده من جمال خود اندر جمال تو
 تا با تو قرین شده ست جانم
 دریغا کز میان ای یار رفتی
 به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی
 ایا بدر الدجی بل انت احسن

 » بیشتر بخوانید...
 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست
 تحفه ی عید
  چو نيست راحت از آن به جور يار بساز
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن
 یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
 زمستان کابل
 کله بی سوژه
 اگر به كوچه و یا خانه ریخت خونم بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رفتم تصدیع از جهان بردم
بیرون شدم از زحیر و جان بردم
کردم بدرود همنشینان را
جان را به جهان بی نشان بردم
زین خانه شش دری برون رفتم
خوش رخت به سوی لامکان بردم
چون میر شکار غیب را دیدم
چون تیر پریدم و کمان بردم
چوگان اجل چو سوی من آمد
من گوی سعادت از میان بردم
از روزن من مهی عجب درتافت
رفتم سوی بام و نردبان بردم
این بام فلک که مجمع جان هاست
ز آن خوشتر بد که من گمان بردم
شاخ گل من چو گشت پژمرده
بازش سوی باغ و گلستان بردم
چون مشتریی نبود نقدم را
زودش سوی اصل اصل کان بردم
زین قلب زنان قراضه جان را
هم جانب زرگر ارمغان بردم
در غیب جهان بی کران دیدم
آلاجق خود بدان کران بردم
بر من مگری که زین سفر شادم
چون راه به خطه جنان بردم
این نکته نویس بر سر گورم
که سر ز بلا و امتحان بردم
خوش خسپ تنا در این زمین که من
پیغام تو سوی آسمان بردم
بربند زنخ که من فغان ها را
سرجمله به خالق فغان بردم
زین بیش مگو غم دل ایرا من
دل را به جناب غیب دان بردم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *