+ - x
 » از همین شاعر
 مجوی شادی چون در غمست میل نگار
 منم فانی و غرقه در ثبوتی
 بت من به طعنه گوید چه میان ره فتادی
 سنگ شکاف می کند در هوس لقای تو
 ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم
 ای طایران قدس را عشقت فزوده بالها
 بیا امروز ما مهمان میریم
 ای چشم و چراغ شهریاری
 گرمی مجوی الا از سوزش درونی
 یک غزل آغاز کن بر صفت حاضران

 » بیشتر بخوانید...
 درخت تو گر بار دانش بگیرد
 لب تو شیره ی انگور و گُل تریاك است
 دست از طلب ندارم تا کام من برآید
 رشته های پولادین
 شاه ما بی ما به ما همخانگی ها می کند
 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 شعور سبز
 خوناب گریه خواب به چشمم حرام داشت
 هنربند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا
جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا
سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا
یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی
ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما
آخر کجا می خوانیم گفتا برون از جان و جا
از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران
بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا
تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی
دل بر غریبی می نهی این کی بود شرط وفا
آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده
آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا
این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله
چون برنمی گردد سرت چون دل نمی جوشد تو را
بانگ شتربان و جرس می نشنود از پیش و پس
ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما
خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی هوش ما
نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *