+ - x
 » از همین شاعر
 کار من اینست که کاریم نیست
 به شکرخنده ببردی دل من
 هر که بهر تو انتظار کند
 در ستایش های شمس الدین نباشم مفتتن
 ای گل تو را اگر چه رخسار نازکست
 گر آخر آمد عشق تو گردد ز اول ها فزون
 مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند
 بیار باده که اندر خمار خمارم
 دیدم شه خوب خوش لقا را
 رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم

 » بیشتر بخوانید...
 ز آهم مجویید تأثیر را
 ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
 بزن دفی که مرا با شرار وصل کند
 در زیر سایه روشن مهتاب خوابنک
 ترا با خرقه و عمامه کاری
 در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
 ای لاله رو بوصف تو دیوان نوشته ام
 مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
 سکوت سرد و سیاه
 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا
جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا
سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا
یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی
ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما
آخر کجا می خوانیم گفتا برون از جان و جا
از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران
بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا
تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی
دل بر غریبی می نهی این کی بود شرط وفا
آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده
آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا
این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله
چون برنمی گردد سرت چون دل نمی جوشد تو را
بانگ شتربان و جرس می نشنود از پیش و پس
ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما
خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی هوش ما
نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *