+ - x
 » از همین شاعر
 بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشم
 مرا در دل همی آید که من دل را کنم قربان
 عاشق به سوی عاشق زنجیر همی درد
 انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم
 عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن
 نتانی آمدن این راه با من
 گر چه اندر فغان و نالیدن
 کسی خراب خرابات و مست می باشد
 ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات
 می دوید از هر طرف در جست و جو

 » بیشتر بخوانید...
 ای دزدیده چشم از آهو
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
 گویند کسان بهشت با حور خوش است
 ز آهم مجویید تأثیر را
 آن دست ِ دیروزین
 مرد مجسمه
 كو عینكم كه بنگرم ات كو عصای من؟
 دختر خورشید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما شاخ گلیم نی گیاهیم
ما شیوه تر و تازه خواهیم
اشکوفه باغ آسمانیم
نقل و می مجلس الهیم
ما جوی نه ایم بلک آبیم
ما ابر نه ایم بلک ماهیم
لوح و قلمیم نی حروفیم
تیغ و علمیم نی سپاهیم
هم خسته غمزه چو تیریم
هم بسته طره سیاهیم


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

farzam saleh:

به به ...
درود .




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *