+ - x
 » از همین شاعر
 چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من
 پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری
 هم به درد این درد را درمان کنم
 چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را
 روشنی خانه تویی خانه بمگذار و مرو *
 من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
 هر چه آن خسرو کند شیرین کند
 گر چه اندر فغان و نالیدن
 بیا هر کس که می خواهد که تا با وی گرو بندم
 منم که کار ندارم به غیر بی کاری

 » بیشتر بخوانید...
 دردیدهً من بسکه هوس انگیزی
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 درآ که در دل خسته توان درآید باز
 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
 کارم ز غمت به جان رسیدست
 راضی به مرگ می كند این ریسمان مرا
 چه شیطانی خرامش واژگونی
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 نا تسلیم

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۳

بروید ای حریفان بکشید یار ما را
بمن آورید آخر صنم گریز پا را
بترانه های شیرین ببهانه های زرّین
بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را
وگر او بوعده گوید که دمی دگر بیایم
همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را
دم سخت گرم دارد که بجادوی و افسون
بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را
بمبارکی و شادی چو نگار من در آید
بنشین نظاره می کن تو عجایب خدا را
چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان؟
که رخ چو آفتابش بکُشد چراغها را
برو ای دل سبک رو بیمن بدلبر من
برسان سلام و خدمت تو عقیق بی بها را


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

علیرضا رحیمی:

با تشکر از شما دوست عزیز




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *