+ - x
 » از همین شاعر
 بار دیگر عزم رفتن کرده ای
 مرا در دل همی آید که من دل را کنم قربان
 یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم
 شحنه عشق می کشد از دو جهان مصادره
 امروز در این شهر نفیر است و فغانی
 بیا بیا که تو از نادرات ایامی
 دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان
 زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند
 ای ز مقدارت هزاران فخر بی مقدار را
 هله هُشدار که در شهر دو سه طرّارند

 » بیشتر بخوانید...
 سوی عدم اگرچه ز جور تو پر زدم
 لامپ ها دنیای مرا روشن نمی توانند
 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
 دو شاخه سیب نه؛ سنگ است حاصلِ این­باغ
 آمد به زیر سایه ی تنهای ام نشست
 حرف ناگفته گفتنی دارد
 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن
 هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
 نا تسلیم
 كجاست عمر، صعود سریع اعداد است

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۳

بروید ای حریفان بکشید یار ما را
بمن آورید آخر صنم گریز پا را
بترانه های شیرین ببهانه های زرّین
بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را
وگر او بوعده گوید که دمی دگر بیایم
همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را
دم سخت گرم دارد که بجادوی و افسون
بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را
بمبارکی و شادی چو نگار من در آید
بنشین نظاره می کن تو عجایب خدا را
چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان؟
که رخ چو آفتابش بکُشد چراغها را
برو ای دل سبک رو بیمن بدلبر من
برسان سلام و خدمت تو عقیق بی بها را


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

علیرضا رحیمی:

با تشکر از شما دوست عزیز




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *