+ - x
 » از همین شاعر
 اگر او ماه منستی شب من روز شدستی
 اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم
 تا چند از فراق مرا کار بشکنی
 از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
 دگرباره چو مه کردیم خرمن
 امسی و اصبح بالجوی اتعذب
 شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
 هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی
 ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم
 دوش همه شب دوش همه شب

 » بیشتر بخوانید...
 ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
 رقص چوب ها
 اگر تو جان ندهی می برد ملاحت يار
 من و اختیار
 غزل بی ناموس
 فردای دیروزین
 پیش از شیوع چشم تو اینجا اجل نبود
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 محاق
 خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام
پیش من نه دیده اش را کامتحان دیده ام
چشم بد دور از خیالش دوشمان بس لطف کرد
من پس گوش از خجالت تا سحر خاریده ام
گر چه او عیار و مکار است گرد خویشتن
از میان رخت او من نقدها دزدیده ام
پای از دزدی کشیدم چونک دست از کار شد
زانک دزدی دزدتر از خویشتن بشنیده ام
جمله مرغان به پر و بال خود پریده اند
من ز بال و پر خود بی بال و پر پریده ام
من به سنگ خود همیشه جام خود بشکسته ام
من به چنگ خود همیشه پرده ام بدریده ام
من به ناخن های خود هم اصل خود برکنده ام
من ز ابر چشم خود بر کشت جان باریده ام
ای سیه دل لاله بر کشتم چرا خندیده ای
نوبهارت وانماید آنچ من کاریده ام
چون بهارم از بهار شمس تبریزی خدیو
از درونم جمله خنده وز برون زاریده ام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *