+ - x
 » از همین شاعر
 جانا نخست ما را مرد مدام گردان
 برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز
 چهلم
 ای سنجق نصرالله وی مشعله یاسین
 ای صید رخ تو شیر و آهو
 ایا مربی جان از صداع جان چونی
 پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می رسد
 جان آمده در جهان ساده
 مرا خواندی ز در تو خستی از بام
 بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین

 » بیشتر بخوانید...
 حافظ
 پر می كَشی پرندۀ زیبا كجا ... به خیر؟
 من مرگ غفلتم
 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
 یارب دردی که ناله آغاز کنم
 مگو با من خدای ما چنین کرد
 یک بوسه گرفت و برد لب های مرا
 عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
 با یک خبر داغ چراغان شده ای باز
 کوهی برای تو خس وخاشاک می شود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام
پیش من نه دیده اش را کامتحان دیده ام
چشم بد دور از خیالش دوشمان بس لطف کرد
من پس گوش از خجالت تا سحر خاریده ام
گر چه او عیار و مکار است گرد خویشتن
از میان رخت او من نقدها دزدیده ام
پای از دزدی کشیدم چونک دست از کار شد
زانک دزدی دزدتر از خویشتن بشنیده ام
جمله مرغان به پر و بال خود پریده اند
من ز بال و پر خود بی بال و پر پریده ام
من به سنگ خود همیشه جام خود بشکسته ام
من به چنگ خود همیشه پرده ام بدریده ام
من به ناخن های خود هم اصل خود برکنده ام
من ز ابر چشم خود بر کشت جان باریده ام
ای سیه دل لاله بر کشتم چرا خندیده ای
نوبهارت وانماید آنچ من کاریده ام
چون بهارم از بهار شمس تبریزی خدیو
از درونم جمله خنده وز برون زاریده ام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *