+ - x
 » از همین شاعر
 اندر قمارخانه چون آمدی به بازی
 دلا تو شهد منه در دهان رنجوران
 روح زیتونیست عاشق نار را
 آمد آن خواجه سیماترش
 چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی گردی
 از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
 مشکن دل مرد مشتری را
 گه چرخ زنان همچون فلکم
 تا نزند آفتاب خیمه نور جلال
 عزیزی و کریم و لطف داری

 » بیشتر بخوانید...
 خزان
 وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
 یار از دل من خیر ندارد
 گریه ی انگور ها در جام ها
 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
 گهی جویندهٔ حسن غریبی
 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
 معشوقه به رنگ روزگارست
 هستی به تپش رفت و اثر نیست نفس را
 برون کن کینه را از سینهٔ خویش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم
بده ای حاتم مستان قدح زفت به دستم
هله ای سرده مستان به غضب روی مگردان
که من از عربده ناگه قدحی چند شکستم
چه کم آید قدح آن را که دهد بیست سبوکش
بشکن شیشه هستی که چو تو نیست پرستم
تو مپرسم که کیی تو بده آن ساغر شش سو
چو شدم مست ببینی چه کسستم چه کسستم
چو من از باده پرستی شده ام غرقه مستی
دگرم خیره چه جویی که من از جوی تو جستم
بده ای خواجه بابا مکن امروز محابا
که رگ غصه بریدم ز غم و غصه برستم
چو منم سایه حسنت بکنم آنچ بکردی
چو بخوردی تو بخوردم چو نشستی تو نشستم
منم آن مست دهلزن که شدم مست به میدان
دهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم
خمش ار فانی راهی که فنا خامشی آرد
چو رهیدیم ز هستی تو مکن باز به هستم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *