+ - x
 » از همین شاعر
 برخیز و صبوح را برانگیز
 دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم
 چو با ما یار ما امروز جفتست
 می دوید از هر طرف در جست و جو
 جای دگر بوده ای زانک تهی روده ای
 فقر را در خواب دیدم دوش من
 آخر ای دلبر تو ما را می نجویی اندکی
 گر گریزی به ملولی ز من سودایی
 می بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام
 فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری

 » بیشتر بخوانید...
 بهشتی بهر پاکان حرم هست
 چه نويسم که حال من چون است
 در من گورستان عزازده ییست
 سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود
 یک کمی
 برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست
 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد
 عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
 مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد
 بدخشانم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم
صنما چه می شتابی که بکشتی از شتابم
تو رئیسی و امیری دم و پند کس نگیری
صنما چه زودسیری که ز سیریت خرابم
چه شود اگر زمانی بدهی مرا امانی
که نه سیخ سوزد ای جان نه تبه شود کبابم
چه شود اگر بسازی نشتابی و نتازی
نشود دلم نمازی چو ببرد یار آبم
تو چه عاشق فراقی چه ملولی و چه عاقی
ز کف جز تو ساقی ندهد طرب شرابم
بطپد دلم که ناگه برود به حجره آن مه
چو نهان شد آفتابم به دو دیده چون سحابم
به کمی چو ذره هایم من اگر گشاده پایم
چه کنم وفا ندارد به طلوع آفتابم
عجب آسمان چه بارد که زمین مطیع نبود
تو هر آنچ پیشم آری چه کنم که برنتابم
تو چو من اگر بجویی به شمار خاک یابی
چو تویی اگر بجویم به چراغ ها نیابم
نفسی وجود دارم که تو را سجود آرم
که سجود توست جانا دعوات مستجابم
تو بگفتیم که دل را ز جهانیان فروشو
دل خود چگونه شویم چو ببرد هجرت آبم
صنما چو من کم آید به کمی و جان سپاری
که ز رشک دل کبابم و به اشک چون سحابم
به سحر تویی صبوحم به سفر تویی فتوحم
به بدل تویی بهشتم به عمل تویی ثوابم
تو چو بوبک ربابی به ستیزه تن زدستی
من خسته از ستیزت به نفیر چون ربابم
تو نه آن شکرجوابی که جواب من نیایی
مگر احمقم گرفتی که سکوت شد جوابم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *