+ - x
 » از همین شاعر
 ایها النور فی الفاد تعال
 خُلق های خوب تو پیشت دود بعد از وفات
 آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
 گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی
 در خشکی ما بنگر و آن پرده تر برگو
 کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست
 آه چه بی رنگ و بی نشان که منم
 ایا گم گشتگان راه و بیراه
 هر دم ای دل سوی جانان می روی
 کیست در این شهر که او مست نیست؟

 » بیشتر بخوانید...
 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
 دگر مگو که چه شد، چون شد و چه پیش آمد
 سالها پیش، خاطر رنجور
 شبانه
 تنگنای زنده گی
 شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند
 آخرین تیر ترکش آنچنان که می گویند
 تو رفتی در سفر هوش از سرم رفت
 گر آمدنم بخود بدی نامدمی
 عصر بی فال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم
صنما چه می شتابی که بکشتی از شتابم
تو رئیسی و امیری دم و پند کس نگیری
صنما چه زودسیری که ز سیریت خرابم
چه شود اگر زمانی بدهی مرا امانی
که نه سیخ سوزد ای جان نه تبه شود کبابم
چه شود اگر بسازی نشتابی و نتازی
نشود دلم نمازی چو ببرد یار آبم
تو چه عاشق فراقی چه ملولی و چه عاقی
ز کف جز تو ساقی ندهد طرب شرابم
بطپد دلم که ناگه برود به حجره آن مه
چو نهان شد آفتابم به دو دیده چون سحابم
به کمی چو ذره هایم من اگر گشاده پایم
چه کنم وفا ندارد به طلوع آفتابم
عجب آسمان چه بارد که زمین مطیع نبود
تو هر آنچ پیشم آری چه کنم که برنتابم
تو چو من اگر بجویی به شمار خاک یابی
چو تویی اگر بجویم به چراغ ها نیابم
نفسی وجود دارم که تو را سجود آرم
که سجود توست جانا دعوات مستجابم
تو بگفتیم که دل را ز جهانیان فروشو
دل خود چگونه شویم چو ببرد هجرت آبم
صنما چو من کم آید به کمی و جان سپاری
که ز رشک دل کبابم و به اشک چون سحابم
به سحر تویی صبوحم به سفر تویی فتوحم
به بدل تویی بهشتم به عمل تویی ثوابم
تو چو بوبک ربابی به ستیزه تن زدستی
من خسته از ستیزت به نفیر چون ربابم
تو نه آن شکرجوابی که جواب من نیایی
مگر احمقم گرفتی که سکوت شد جوابم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *