+ - x
 » از همین شاعر
 مقام خلوت و یار و سماع و تو خفته
 دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید
 چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
 تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
 ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
 گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی
 مرا چون ناف بر مستی بریدی
 دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم

 » بیشتر بخوانید...
 بعد از این از شعر و از شاعر فراری می شوم
 تورا چو یاد می کنم، جهان می شوم، خدا
 به گلزار ظهور ديدۀ عين اليقين بينم
 خدایا داد از این دل داد از این دل
 لبت انجیر خُلم و توتِ یاقوتی خنجان را
 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
 من و من
 رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
 دوستی و آشنايی با نکويان مشکل است
 تا من اسیر حلقهء آن گوش گشته ام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
جهت مهر سلیمان همه تن موم شدم
وز پی نور شدن موم مرا مالیدم
رای او دیدم و رای کژ خود افکندم
نای او گشتم و هم بر لب او نالیدم
او به دست من و کورانه به دستش جستم
من به دست وی و از بی خبران پرسیدم
ساده دل بودم و یا مست و یا دیوانه
ترس ترسان ز زر خویش همی دزدیدم
از ره رخنه چو دزدان به رز خود رفتم
همچو دزدان سمن از گلشن خود می چیدم
بس کن و راز مرا بر سر انگشت مپیچ
که من از پنجه پیچ تو بسی پیچیدم
شمس تبریز که نور مه و اختر هم از اوست
گر چه زارم ز غمش همچو هلال عیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *