+ - x
 » از همین شاعر
 تو نقد قلب را از زر برون کن
 گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی
 دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی
 ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویم
 برخیز و صبوح را بیارا
 رسم نو بین که شهریار نهاد
 پذیرفت این دل ز عشقت خرابی
 بخند بر همه عالم که جای خنده تو راست
 یازدهم
 جز جانب دل به دل نیاییم

 » بیشتر بخوانید...
 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
 ز در درآ و شبستان ما منور کن
 آن چیست یکی دختر دوشیزه ی زیبا
 وقتی که شعر وسوسه انگیز می شود
 سرنوشت رأی
 من و من
 تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی
 پریشان هر دم ما از غمی چند
 زمان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
جهت مهر سلیمان همه تن موم شدم
وز پی نور شدن موم مرا مالیدم
رای او دیدم و رای کژ خود افکندم
نای او گشتم و هم بر لب او نالیدم
او به دست من و کورانه به دستش جستم
من به دست وی و از بی خبران پرسیدم
ساده دل بودم و یا مست و یا دیوانه
ترس ترسان ز زر خویش همی دزدیدم
از ره رخنه چو دزدان به رز خود رفتم
همچو دزدان سمن از گلشن خود می چیدم
بس کن و راز مرا بر سر انگشت مپیچ
که من از پنجه پیچ تو بسی پیچیدم
شمس تبریز که نور مه و اختر هم از اوست
گر چه زارم ز غمش همچو هلال عیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *