+ - x
 » از همین شاعر
 ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی
 آمد آن خواجه سیماترش
 با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی، چرا؟
 این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
 از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدی
 منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم
 ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو
 فرست باده ی جان را به رسم دلداری
 آن بنده آواره باز آمد و باز آمد
 به غم فرونروم باز سوی یار روم

 » بیشتر بخوانید...
 غزل بی ناموس
 بعد از هزار سال دلم را بلد نشد
 افسوس که من جدا زخاکت مردم
 زنده گی عشق من است
 وحشی روش از حيرت يکتايی خويشم
 موعظه
 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
 نیمه راه
 گاویست در آسمان و نامش پروین
 می نمايی اگر جدايی باز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
جهت مهر سلیمان همه تن موم شدم
وز پی نور شدن موم مرا مالیدم
رای او دیدم و رای کژ خود افکندم
نای او گشتم و هم بر لب او نالیدم
او به دست من و کورانه به دستش جستم
من به دست وی و از بی خبران پرسیدم
ساده دل بودم و یا مست و یا دیوانه
ترس ترسان ز زر خویش همی دزدیدم
از ره رخنه چو دزدان به رز خود رفتم
همچو دزدان سمن از گلشن خود می چیدم
بس کن و راز مرا بر سر انگشت مپیچ
که من از پنجه پیچ تو بسی پیچیدم
شمس تبریز که نور مه و اختر هم از اوست
گر چه زارم ز غمش همچو هلال عیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *