+ - x
 » از همین شاعر
 جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا؟
 امروز روز شادی و امسال سال لاغ
 مستی و عاشقانه می گویی
 آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من
 از دور بدیده شمس دین را
 منم غرقه درون جوی باری
 آه در آن شمع منور چه بود
 در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا
 این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو
 اندرآ با ما نشان ده راستک

 » بیشتر بخوانید...
 در خيال طره اش چون مار پيچانم بخواب
 در خواب بدم مرا خردمندی گفت
 از سپند مایه می یابد سراغ ناله را
 نگارا لباس قشنگ تو خوش
 از اضغاث احلام یک ملاّ
 گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
 آسمان بارانیست
 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
 مثل یک تارتنک دور تنم پیچیدی
 سوار نور

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
جهت مهر سلیمان همه تن موم شدم
وز پی نور شدن موم مرا مالیدم
رای او دیدم و رای کژ خود افکندم
نای او گشتم و هم بر لب او نالیدم
او به دست من و کورانه به دستش جستم
من به دست وی و از بی خبران پرسیدم
ساده دل بودم و یا مست و یا دیوانه
ترس ترسان ز زر خویش همی دزدیدم
از ره رخنه چو دزدان به رز خود رفتم
همچو دزدان سمن از گلشن خود می چیدم
بس کن و راز مرا بر سر انگشت مپیچ
که من از پنجه پیچ تو بسی پیچیدم
شمس تبریز که نور مه و اختر هم از اوست
گر چه زارم ز غمش همچو هلال عیدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *