+ - x
 » از همین شاعر
 گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری
 جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
 باز درآمد طبیب از در ایوب خویش
 جان و جهان، چو روی تو در دو جهان کجا بود؟
 صبر با عشق بس نمی آید
 در کوی کی می گردی ای خواجه چه می خواهی
 گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی
 دیدن روی تو هم از بامداد
 تو آب روشنی تو در این آب گل مکن
 چون ذره به رقص اندرآییم

 » بیشتر بخوانید...
 انتقام
 اتحاد و اتفاق
 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
 زپیراهن تنت را گر ربایم
 طرح
 گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
 برهمن گفت برخیز از در غیر
 شعری که زندگیست
 یک چند درین بادیه بودیم و گذشتیم
 در دل را بروی کس نبستم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دل چه خورده ست عجب دوش که من مخمورم
یا نمکدان کی دیده ست که من در شورم
هر چه امروز بریزم شکنم تاوان نیست
هر چه امروز بگویم بکنم معذورم
بوی جان هر نفسی از لب من می آید
تا شکایت نکند جان که ز جانان دورم
گر نهی تو لب خود بر لب من مست شوی
آزمون کن که نه کمتر ز می انگورم
ساقیا آب درانداز مرا تا گردن
زانک اندیشه چو زنبور بود من عورم
شب گه خواب از این خرقه برون می آیم
صبح بیدار شوم باز در او محشورم
هین که دجال بیامد بگشا راه مسیح
هین که شد روز قیامت بزن آن ناقورم
گر به هوش است خرد رو جگرش را خون کن
ور نه پاره ست دلم پاره کن از ساطورم
باده آمد که مرا بیهده بر باد دهد
ساقی آمد به خرابی تن معمورم
روز و شب حامل می گشته که گویی قدحم
بی کمر چست میان بسته که گویی مورم
سوی خم آمده ساغر که بکن تیمارم
خم سر خویش گرفته ست که من رنجورم
ما همه پرده دریده طلب می رفته
می نشسته به بن خم که چه من مستورم
تو که مست عنبی دور شو از مجلس ما
که دلت را ز جهان سرد کند کافورم
چون تنم را بخورد خاک لحد چون جرعه
بر سر چرخ جهد جان که نه جسمم نورم
نیم آن شاه که از تخت به تابوت روم
خالدین ابدا شد رقم منشورم
اگر آمیخته ام هم ز فرح ممزوجم
وگر آویخته ام هم رسن منصورم
جام فرعون نگیرم که دهان گنده کند
جان موسی است روان در تن همچون طورم
هله خاموش که سرمست خموش اولیتر
من فغان را چه کنم نی ز لبش مهجورم
شمس تبریز که مشهورتر از خورشید است
من که همسایه شمسم چو قمر مشهورم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *