+ - x
 » از همین شاعر
 عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان
 سوگند خورده ای که از این پس جفا کنی
 مست رسید آن بت بی باک من
 ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
 بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری
 عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد
 هین که هنگام صابران آمد
 ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر
 از یکی آتش برآوردم تو را
 گر لاش نمود راه قلاش

 » بیشتر بخوانید...
 غزل خستگی
 اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
 به این نابودمندی بودن آموز
 ساعتی خندید با خود از دم ِ یك روسپی
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
 مرگ غم
 آن یار کز او خانه ما جای پری بود
 من كه مُردم زنده گی آمد سر گورم گریست
 برو جايی که کر و فر نباشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هله رفتیم و گرانی ز جمالت بردیم
جهت توشه ره ذکر وصالت بردیم
تا که ما را و تو را تذکره ای باشد یاد
دل خسته به تو دادیم و خیالت بردیم
آن خیال رخ خوبت که قمر بنده اوست
وان خم ابروی مانند هلالت بردیم
وان شکرخنده خوبت که شکر تشنه اوست
ز شکرخانه مجموع خصالت بردیم
چون کبوتر چو بپریم به تو بازآییم
زانک ما این پر و بال از پر و بالت بردیم
هر کجا پرد فرعی به سوی اصل آید
هر چه داریم همه از عز و جلالت بردیم
شمس تبریز شنو خدمت ما را ز صبا
گر شمال است و صبا هم ز شمالت بردیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *