+ - x
 » از همین شاعر
 شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
 چشم تو خواب می رود یا که تو ناز می کنی
 ایا هوای تو در جان ها سلام علیک
 گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری
 تا عشق تو سوخت همچو عودم
 کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده
 باز بهار می کشد زندگی از بهار من
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 جان منی جان منی جان من
 هفتم

 » بیشتر بخوانید...
 گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
 خیانت کردی اما...
 آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
 مرا زياد محبت به خوبرويان است
 سحرگاهان که مخمور شبانه
 کو ذوق نگاهی که به هنگام تماشا
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی
 روشنی طلعت تو ماه ندارد
 سحر از پی ندارد شام غمگینی که من دارم

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۱

ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما
انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ
ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من
این جان سرگردان من از گردش این آسیا
ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله
اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا
نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو
از چون مگو بی چون برو زیرا که جان را نیست جا
گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد
گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا
از سر دل بیرون نه ای بنمای رو کایینه ای
چون عشق را سرفتنه ای پیش تو آید فتنه ها
گویی مرا چون می روی گستاخ و افزون می روی
بنگر که در خون می روی آخر نگویی تا کجا
گفتم کز آتش های دل بر روی مفرش های دل
می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا
هر دم رسولی می رسد جان را گریبان می کشد
بر دل خیالی می دود یعنی به اصل خود بیا
دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو
نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *