+ - x
 » از همین شاعر
 تو را در دلبری دستی تمامست
 گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی
 ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست
 انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر
 چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو
 سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
 مجلس خوش کن از آن دو پاره چوب
 می آید سنجق بهاری
 همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
 چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات

 » بیشتر بخوانید...
 دلم من خانه ی یک قرن خون است
 آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
 خوش خبر باشی ای نسیم شمال
 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
 نگاه - داغ تر
 بی بازگشت
 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
 شوق اگر بی پرده سازد حسرت مستور را
 نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۱

ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما
انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ
ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من
این جان سرگردان من از گردش این آسیا
ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله
اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا
نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو
از چون مگو بی چون برو زیرا که جان را نیست جا
گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد
گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا
از سر دل بیرون نه ای بنمای رو کایینه ای
چون عشق را سرفتنه ای پیش تو آید فتنه ها
گویی مرا چون می روی گستاخ و افزون می روی
بنگر که در خون می روی آخر نگویی تا کجا
گفتم کز آتش های دل بر روی مفرش های دل
می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا
هر دم رسولی می رسد جان را گریبان می کشد
بر دل خیالی می دود یعنی به اصل خود بیا
دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو
نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *