+ - x
 » از همین شاعر
 باز رسیدیم ز میخانه مست
 ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم
 الیوم من الوصل نسیم و سعود
 لحظه ای قصه کنان، قصهٔ تبریز کنید
 چهاردهم
 رو قرار از دل مستان بستان
 دل چو دانه ما مثال آسیا
 شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی
 عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
 بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین

 » بیشتر بخوانید...
 آستان عشق
 استسقا
 چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
 چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
 پاس و لحاظ و مردمی مردمان نماند
 هر ذره يک جهان بخدايی بود وکيل
 باز دنیای مرا نالید و رفت
 قصه پرداز
 ناز دخترانه
 نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم
ز شرط ها بگذشتیم و رایگان کردیم
اگر چه یک طرف از آسمان زمینی شد
نه پاره پاره زمین را هم آسمان کردیم
اگر چه بام بلندست آسمان مگریز
چه غم خوری ز بلندی چو نردبان کردیم
پرت دهیم که چون تیر بر فلک بپری
اگر ز غم تن بیچاره را کمان کردیم
اگر چه جان مدد جسم شد کثیفی یافت
لطافتش بنمودیم و باز جان کردیم
اگر تو دیوی ما دیو را فرشته کنیم
وگر تو گرگی ما گرگ را شبان کردیم
تو ماهیی که به بحر عسل بخواهی تاخت
هزار بارت از آن شهد در دهان کردیم
اگر چه مرغ ضعیفی بجوی شاخ بلند
بر این درخت سعادت که آشیان کردیم
بگیر ملک دو عالم که مالک الملکیم
بیا به بزم که شمشیر در میان کردیم
هزار ذره از این قطب آفتابی یافت
بسا قراضه قلبی که ماش کان کردیم
بسا یخی بفسرده کز آفتاب کرم
فسردگیش ببردیم و خوش روان کردیم
گر آب روح مکدر شد اندر این گرداب
ز سیل ها و مددهاش خوش عنان کردیم
چرا شکفته نباشی چو برگ می لرزی
چه ناامیدی از ما که را زیان کردیم
بسا دلی که چو برگ درخت می لرزید
به آخرش بگزیدیم و باغبان کردیم
الست گفتیم از غیب و تو بلی گفتی
چه شد بلی تو چون غیب را عیان کردیم
پنیر صدق بگیر و به باغ روح بیا
که ما بلی تو را باغ و بوستان کردیم
خموش باش که تا سر به سر زبان گردی
زبان نبود زبان تو ما زبان کردیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *