+ - x
 » از همین شاعر
 جهان را بدیدم وفایی ندارد
 کس با چو تو یار راز گوید
 المنه لله که ز پیکار رهیدیم
 چرا چون ای حیات جان در این عالم وطن داری
 ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی
 ندا آمد به جان از چرخ پروین
 تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم
 ای بخاری را تو جان پنداشته
 گر یار لطیف و باوفایی
 از لب یار شکر را چه خبر

 » بیشتر بخوانید...
 باید برون بیارم قلبِ فسرده‎ام را
 عزت سرخ
 عالم بچشم راز بود نو بهار غيب
 یادی از گذشته
 خیال
 نگر خود را بچشم محرمانه
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 به ساحل گفت موج بیقراری
 بمب خوشه ای
 راپورهای واصله امپورت می شود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز دیدم یار را ، آن رونق هر کار را
می شد روان بر آسمان همچون روان مصطفی
خورشید از رویش خجل ، گردون مشبّک همچو دل
از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا
گفتم که: « بنما نردبان تا بر روم بر آسمان »
گفتا: « سر تو نردبان، سر را در آور زیر پا »
چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهی
چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا
بر آسمان و بر هوا صد ره پدید آید ترا
بر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *