+ - x
 » از همین شاعر
 خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی
 مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه
 به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
 ساقی من خیزد بی گفت من
 یا ساقی اسقنی براح
 کجایی ساقیا درده مدامم
 شدم به سوی چه آب همچو سقایی
 امروز مها خویش ز بیگانه ندانیم
 طواف حاجیان دارم بگرد یار می گردم
 مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی

 » بیشتر بخوانید...
 در پیکر من سیخ و جگر می روید
 در پله ها
 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
 از ذوق نيست يکنفسی کام را قرار
 ولی اینگونه نی
 توسن سرشت
 بیاد گذشته شب
 بیخ سوزان
 سلام الله ما کر اللیالی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

امروز دیدم یار را ، آن رونق هر کار را
می شد روان بر آسمان همچون روان مصطفی
خورشید از رویش خجل ، گردون مشبّک همچو دل
از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا
گفتم که: « بنما نردبان تا بر روم بر آسمان »
گفتا: « سر تو نردبان، سر را در آور زیر پا »
چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهی
چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا
بر آسمان و بر هوا صد ره پدید آید ترا
بر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *