+ - x
 » از همین شاعر
 مرا می گفت دوش آن یار عیار
 بشنو از دل نکته های بی سخن
 امروز من و باده و آن یار پری زاده
 خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم
 رفتیم بقیه را بقا باد
 چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال
 برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
 گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری
 عالم گرفت نورم بنگر به چشم هایم
 بیست و سوم

 » بیشتر بخوانید...
 می خواهمت سرود بت بذله گوی من
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 قلب آرزو
 پیوند
 بار دیگر در برت با دل کشالی آمدم
 هیچ چوچه سگی چرا با كفشهای من شوخی نمی كند
 دنیای مردان
 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم
 شب و هذیان و تنهایی
 آدمک

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پاره ام دیدن او است چاره ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره ای دست به نای جان مکن
نفخ نفخت کرده ای در همه دردمیده ای
چون دم توست جان نی بی نی ما فغان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بپوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *