+ - x
 » از همین شاعر
 گفته ای من یار دیگر می کنم
 جانا بیار باده و بختم تمام کن
 قدر غم گر چشم سر بگریستی
 بده آن باده به ما باده به ما اولیتر
 باغ است و بهار و سرو عالی
 چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها
 من اگر نالم اگر عذر آرم
 من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی
 چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
 رفت عمرم در سر سودای دل

 » بیشتر بخوانید...
 ز غيرت خويش در خويشتن نا آشنا بينم
 اول آمد مخزن دل از در اسرار اشک
 سحرگه ره روی در سرزمینی
 تاپ و تیپیک
 بسوی ما خبر مختصر ز يار نويس
 افتادن از چشمهایت پاییز بود
 نیزه خورشید
 به اختیار گرو برد چشم یار از من
 بوی خدا
 علم کل چيست بگو نقطهء نادانی ما

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پاره ام دیدن او است چاره ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره ای دست به نای جان مکن
نفخ نفخت کرده ای در همه دردمیده ای
چون دم توست جان نی بی نی ما فغان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بپوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *