+ - x
 » از همین شاعر
 ز اول بامداد سرمستی
 یا رب این بوی که امروز به ما می آید
 مست رسید آن بت بی باک من
 هر دم ای دل سوی جانان می روی
 آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
 بی یار مهل ما را بی یار مخسب امشب
 می آید سنجق بهاری
 مطرب و نوحه گر عاشق و شوریده خوش است
 ای چرخ عیب جویم وی سقف پرستیزم
 رسید ساقی جان ما خمار خواب آلود

 » بیشتر بخوانید...
 اینقدر نقشی که گل کرد از نهان و فاش ما
 حالا به پشت پنجره پروانه ام هنوز
 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
 برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
 کرامات دموکراتیک یک شیخ
 المنۀ لله که در میکده باز است
 روشنی طلعت تو ماه ندارد
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چراغ عالم افروزم نمی تابد چنین روشن
عجب این عیب از چشم است یا از نور یا روزن
مگر گم شد سر رشته چه شد آن حال بگذشته
که پوشیده نمی ماند در آن حالت سر سوزن
خنک آن دم که فراش فرشنا اندر این مسجد
در این قندیل دل ریزد ز زیتون خدا روغن
دلا در بوته آتش درآ مردانه بنشین خوش
که از تأثیر این آتش چنان آیینه شد آهن
چو ابراهیم در آذر درآمد همچو نقد زر
برویید از رخ آتش سمن زار و گل و سوسن
اگر دل را از این غوغا نیاری اندر این سودا
چه خواهی کرد این دل را بیا بنشین بگو با من
اگر در حلقه مردان نمی آیی ز نامردی
چو حلقه بر در مردان برون می باش و در می زن
چو پیغامبر بگفت الصوم جنه پس بگیر آن را
به پیش نفس تیرانداز زنهار این سپر مفکن
سپر باید در این خشکی چو در دریا رسی آنگه
چو ماهی بر تنت روید به دفع تیر او جوشن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *