+ - x
 » از همین شاعر
 زهی می کاندر آن دستست هیهات
 ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
 ای دیده ز نم زبون نگشتی
 ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبی
 خُلق های خوب تو پیشت دود بعد از وفات
 چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
 ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما
 چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال
 دلا گر مرا تو ببینی ندانی
 با صد هزار دستان آمد خیال یاری

 » بیشتر بخوانید...
 فقیرم ساز و سامانم نگاهی است
 شطرنج
 هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز
 ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
 دیگر نماند هیچ
 دردنامه
 بیا از من بگیر آن دیر ساله
 حسن تعبیر
 تموز ما چه غریبانه و چه سرد گذشت
 بازگشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را
می دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما
ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان
کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا
خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر
با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا
گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن
ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا
پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان
بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا
بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن
سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا
آن مار ابله خویش را بر خار می زد دم به دم
سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها
بی صبر بود و بی حیل خود را بکشت او از عجل
گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا
بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا
ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا
فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین
ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا
رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر
مر صابران را می رسان هر دم سلامی نو ز ما


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

بهروز:

ای بابا! این ملت اگر ذره ای صبر داشتند که اینقدر بدبختی نمیکشیدند بزن و بکش و بخر و قرض بگیر و دعوا کن و برو و بیا ...آخرش هم جز پشیمانی و ضرر هیچ چیز نصیبشان نمیشود ولی باز هم درس عبرت نمیگیرند جمع کن بساطت را و برای کسی این غزل پرمعنا را بخوان که جویی از عقل در کله اش باشد نه این ملت... لا اله الا الله دهنم را باز نکنم بهتر است !




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *