+ - x
 » از همین شاعر
 از سرو مرا بوی بالای تو می آید
 دیر آمدۀ ، سفر مکن زود
 تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار
 الا ای نقش روحانی چرا از ما گریزانی
 در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی
 جز جانب دل به دل نیاییم
 دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
 چیست با عشق آشنا بودن
 سلیمانا بیار انگشتری را
 ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست

 » بیشتر بخوانید...
 تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
 کچری قروت
 خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
 می لعل مذابست و صراحی کان است
 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
 سرنوشت رأی
 به نظر وصل دلبری دارم
 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
 چندان که گفتم غم با طبیبان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نازنینی را رها کن با شهان نازنین
ناز گازر برنتابد آفتاب راستین
سایه خویشی فنا شو در شعاع آفتاب
چند بینی سایه خود نور او را هم ببین
درفکنده ای خویش غلطی بی خبر همچون ستور
آدمی شو در ریاحین غلط و اندر یاسمین
از خیال خویش ترسد هر کی در ظلمت بود
زان که در ظلمت نماید نقش های سهمگین
از ستاره روز باشد ایمنی کاروان
زانک با خورشید آمد هم قران و هم قرین
مرغ شب چون روز بیند گوید این ظلمت ز چیست
زانک او گشته ست با شب آشنا و همنشین
شاد آن مرغی که مهر شب در او محکم نگشت
سوی تبریز آید او اندر هوای شمس دین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *