+ - x
 » از همین شاعر
 ز روی تست عید آثار ما را
 ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
 هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
 من از کجا پند از کجا؟ باده بگردان ساقیا
 چنان گشتم ز مستی و خرابی
 آه چه بی رنگ و بی نشان که منم
 باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری
 سیر نیم سیر نی از لب خندان تو
 رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی
 بخش یازدهم

 » بیشتر بخوانید...
 حرارت عشق
 ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
 من از آغاز آزادم
 سلام ای شهر من ای گریه زار گم شده در مه
 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
 احمد الله علی معدله السلطان
 بنویس...
 مرا با خاطر رويت ببخشا
 برای نتوانستن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن
باغ ها را بشکفان و کشت ها را تازه کن
گل جمال افروخته ست و مرغ قول آموخته ست
بی صبا جنبش ندارند هین صبا را تازه کن
سرو سوسن را همی گوید زبان را برگشا
سنبله با لاله می گوید وفا را تازه کن
شد چناران دف زنان و شد صنوبر کف زنان
فاخته نعره زنان کوکو عطا را تازه کن
از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوع
برگ رز اندر سجود آمد صلا را تازه کن
جمله گل ها صلح جو و خار بدخو جنگ جو
خیز ای وامق تو باری عهد عذرا تازه کن
رعد گوید ابر آمد مشک ها بر خاک ریخت
ای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن
نرگس آمد سوی بلبل خفته چشمک می زند
کاندرآ اندر نوا عشق و هوا را تازه کن
بلبل این بشنید از او و با گل صدبرگ گفت
گر سماعت میل شد این بی نوا را تازه کن
سبزپوشان خضرکسوه همی گویند رو
چون شکوفه سر سر اولیا را تازه کن
وان سه برگ و آن سمن وان یاسمین گویند نی
در خموشی کیمیا بین کیمیا را تازه کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *