+ - x
 » از همین شاعر
 پیشتر آ می لبا تا همه شیدا شویم
 صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد
 پیش کش آن شاه شکرخانه را
 تو کمترخواره ای هشیار می رو
 پریر آن چهرۀ یارم چه خوش بود
 من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتری
 آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
 کسی خراب خرابات و مست می باشد
 مگر تو یوسفان را دلستانی
 سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را

 » بیشتر بخوانید...
 ز عشق تو نهانم آشکارست
 از دل جنگل انبوه ...
 شرمی نداشتید، تنی را فروختید
 نیایش
 همای اوج سعادت به دام ما افتد
 بهار عزلت آمد دامن صحرا بود واجب
 هر ذره که در خاک زمینی بوده است
 فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
 به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
 در باغ

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

ای دل چه اندیشیدۀ در عذر آن تقصیر ها ؟
زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
زان سوی او چندان کرم، زین سو خلاف و بیش و کم
زان سوی او چندان نعم،زین سوی تو چندین خطا
زین سوی تو چندین حسد ، چندین خیال و ظنّ بد
زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
چندین چشش از بهر چه؟ تا جان تلخت خوش شود
چندین کشش از بهر چه؟ تا در رسی در اولیا
از بد پشیمان می شوی، الله گویان می شوی
آن دم ترا او می کشد تا وا رهاند مر ترا
از جرم ترسان می شوی، وز چاه پرسان می شوی
آن لحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا؟
گر چشم تو بر بست او چون مهرۀ ! در دست او
گاهت بغلتاند چنین گاهت بُبازد در هوا
گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زرّ و زن
گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان
یا بگذرد یا بشکند کشتی درین گردابها
چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان
کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
بانگ شعیب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش
چون شد ز حد ، از آسمان آمد سحر گاهش ندا:
« گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت
فردوس خواهی دادمت خامش ، رها کن این دعا »
گفتا:« نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان
گر هفت بحر آتش شود من در روم بهر بقا
گر راندۀ آن منظرم، بستست ازو چشم ترم
من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا
جنت مرا بی روی او هم دوزخست و هم عدو
من سوختم زین رنگ و بو کو فَرّ انوار بقا ؟ »
گفتند: « باری کم گری تا کم نگردد مبصری
که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا »
گفت: « ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت
هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی؟
ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن
تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را»
اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود
یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
چون هر کسی در خورد خود یاری گزید از نیک و بد
ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا
روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی
پس بایزیدش گفت:«چه پیشه گزیدی ای دغا»
گفتا که:«من خربنده ام» پس بایزیدش گفت:«رو»
یارب خرش را مرگ ده تا او شود بندۀ خدا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *