+ - x
 » از همین شاعر
 چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله
 نه ز عاقلانم که ز من بگیری
 خداوندا زکات شهریاری
 بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
 وصف آن مخدوم می کن گر چه می رنجد حسود
 باده بده باد مده وز خودمان یاد مده
 نگاهبان دو دیده ست چشم دلداری
 بباید عشق را ای دوست دردک
 ببین این فتح ز استفتاح تا کی
 فضول گشته ام امروز جنگ می جویم

 » بیشتر بخوانید...
 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
 پاییز
 لحظه یی که زندگی در فکر نان آلوده شد
 بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
 برون کن کینه را از سینهٔ خویش
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
 تقدیم به زنی که در آن سوی آّب ها غمگین و تنهاست
 بیمار
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جانا بیار باده و بختم بلند کن
زان حلقه های زلف دلم را کمند کن
مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیم
آتش بیار و چاره مشتی سپند کن
زان جام بی دریغ در اندیشه ها بریز
در بیخودی سزای دل خودپسند کن
ای غم برو برو بر مستانت کار نیست
آن را که هوشیار بیابی گزند کن
مستان مسلمند ز اندیشه ها و غم
آن کو نشد مسلم او را نژند کن
ای جان مست مجلس ابرار یشربون
بر گربه اسیر هوا ریش خند کن
ریش همه به دست اجل بین و رحم کن
از مرگ وارهان همه را سودمند کن
عزم سفر کن ای مه و بر گاو نه تو رخت
با شیرگیر مست مگو ترک پند کن
در چشم ما نگر اثر بیخودی ببین
ما را سوار اشقر و پشت سمند کن
یک رگ اگر در این تن ما هوشیار هست
با او حساب دفتر هفتاد و اند کن
ای طبع روسیاه سوی هند بازرو
وی عشق ترک تاز سفر سوی جند کن
آن جا که مست گشتی بنشین مقیم شو
و آن جا که باده خوردی آن جا فکند کن
در مطبخ خدا اگرت قوت روح نیست
آن گاه سر در آخر این گوسفند کن
خواهی که شاهدان فلک جلوه گر شوند
دل را حریف صیقل آیینه رند کن
ای دل خموش کن همه بی حرف گو سخن
بی لب حدیث عالم بی چون و چند کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *