+ - x
 » از همین شاعر
 چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد
 آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
 دل خون خواره را یک باره بستان
 ای ببرده دل تو قصد جان مکن
 چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال
 ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان
 ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس
 گر عید وصل تست منم خود غلام عید
 دوازدهم
 برفت یار من و یادگار ماند مرا

 » بیشتر بخوانید...
 بیمار
 ترا در خویش می بینم
 غدیر
 جرس قافله
 فساد عصر حاضر آشکار است
 می خوردن و شاد بودن آیین منست
 عشق هرجا شوید از دلها غبار رنگ را
 تابکی گردم از آن دلبر خودکام جدا
 ضمیر عصر حاضر بی نقاب است
 در بهاران سری از خاک برون آوردن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جانا بیار باده و بختم بلند کن
زان حلقه های زلف دلم را کمند کن
مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیم
آتش بیار و چاره مشتی سپند کن
زان جام بی دریغ در اندیشه ها بریز
در بیخودی سزای دل خودپسند کن
ای غم برو برو بر مستانت کار نیست
آن را که هوشیار بیابی گزند کن
مستان مسلمند ز اندیشه ها و غم
آن کو نشد مسلم او را نژند کن
ای جان مست مجلس ابرار یشربون
بر گربه اسیر هوا ریش خند کن
ریش همه به دست اجل بین و رحم کن
از مرگ وارهان همه را سودمند کن
عزم سفر کن ای مه و بر گاو نه تو رخت
با شیرگیر مست مگو ترک پند کن
در چشم ما نگر اثر بیخودی ببین
ما را سوار اشقر و پشت سمند کن
یک رگ اگر در این تن ما هوشیار هست
با او حساب دفتر هفتاد و اند کن
ای طبع روسیاه سوی هند بازرو
وی عشق ترک تاز سفر سوی جند کن
آن جا که مست گشتی بنشین مقیم شو
و آن جا که باده خوردی آن جا فکند کن
در مطبخ خدا اگرت قوت روح نیست
آن گاه سر در آخر این گوسفند کن
خواهی که شاهدان فلک جلوه گر شوند
دل را حریف صیقل آیینه رند کن
ای دل خموش کن همه بی حرف گو سخن
بی لب حدیث عالم بی چون و چند کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *