+ - x
 » از همین شاعر
 ابشر ثم ابشر یا متمن
 ای دل سرمست، کجا می پری؟
 شیر خدا بند گسستن گرفت
 ز جان سوخته ام خلق را حذار کنید
 باده ده آن یار قدح باره را
 قدر غم گر چشم سر بگریستی
 عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان
 امروز بحمدالله از دی بترست این دل
 ای ز رویت تافته در هر زمانی نور نو
 هر کی از حلقه ما جای دگر بگریزد

 » بیشتر بخوانید...
 من مست می عشقم
 خوشا شیراز و وضع بی مثالش
 ای پیک راستان خبر یار ما بگو
 افسانه تلخ
 بوسه گاه عاطفه
 همان ساعت که از بزم وصالت دور گردیدم
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
 هندسۀ هجر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند نظاره جهان کردن
آب را زیر که نهان کردن
رنج گوید که گنج آوردم
رنج را باید امتحان کردن
آنک از شیر خون روان کرده ست
شیر داند ز خون روان کردن
آسمان را چو کرد همچون خاک
خاک را داند آسمان کردن
بعد از این شیوه دگر گیرم
چند بیگار دیگران کردن
تیز برداشتی تو ای مطرب
این به آهستگی توان کردن
این گران زخمه ای است نتوانیم
رقص بر پرده گران کردن
یک دو ابریشمک فروتر گیر
تا توانیم فهم آن کردن
اندک اندک ز کوه سنگ کشند
نتوان کوه را کشان کردن
تا نبینند جان جان ها را
کی توان سهل ترک جان کردن
بنما ای ستاره کاندر ریگ
نتوان راه بی نشان کردن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *