+ - x
 » از همین شاعر
 دوش خوابی دیده ام خود عاشقان را خواب کو
 بسوزانیم سودا و جنون را
 خدایا رحمت خود را به من ده
 به جان تو که بگویی وطن کجا داری
 چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله
 خداوند خداوندان اسرار
 آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی
 گستاخ مکن تو ناکسان را
 چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند
 اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم

 » بیشتر بخوانید...
 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
 ماجرای این و آن
 در روزگار دورۀ آخر زمان رسيد
 کویر
 بی دروغ
 با سماجت یک الماس
 گیر لیورس
 از باغ تا بن بست
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند نظاره جهان کردن
آب را زیر که نهان کردن
رنج گوید که گنج آوردم
رنج را باید امتحان کردن
آنک از شیر خون روان کرده ست
شیر داند ز خون روان کردن
آسمان را چو کرد همچون خاک
خاک را داند آسمان کردن
بعد از این شیوه دگر گیرم
چند بیگار دیگران کردن
تیز برداشتی تو ای مطرب
این به آهستگی توان کردن
این گران زخمه ای است نتوانیم
رقص بر پرده گران کردن
یک دو ابریشمک فروتر گیر
تا توانیم فهم آن کردن
اندک اندک ز کوه سنگ کشند
نتوان کوه را کشان کردن
تا نبینند جان جان ها را
کی توان سهل ترک جان کردن
بنما ای ستاره کاندر ریگ
نتوان راه بی نشان کردن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *