+ - x
 » از همین شاعر
 اگر آب و گل ما را چو جان و دل پری بودی
 غیر عشقت راه بین جستیم نیست
 جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو
 آمد بهار خرم آمد نگار ما
 ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم
 هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود
 در میان پرده خون عشق را گلزارها
 دلا چون واقف اسرار گشتی
 والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو
 تو تا دوری ز من جانا چنین بی جان همی گردم

 » بیشتر بخوانید...
 عبث
 دیوانه می رقصد
 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
 مرا در واژه ها جویید
 زندگی
 شاعران راست می گویند
 یکی درد و یکی درمان پسندد
 سرنوشت هرچه سگ دیدم به من سر می خورد
 الا ای با د شبگیری پیام من به دلبر بر
 دم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چند نظاره جهان کردن
آب را زیر که نهان کردن
رنج گوید که گنج آوردم
رنج را باید امتحان کردن
آنک از شیر خون روان کرده ست
شیر داند ز خون روان کردن
آسمان را چو کرد همچون خاک
خاک را داند آسمان کردن
بعد از این شیوه دگر گیرم
چند بیگار دیگران کردن
تیز برداشتی تو ای مطرب
این به آهستگی توان کردن
این گران زخمه ای است نتوانیم
رقص بر پرده گران کردن
یک دو ابریشمک فروتر گیر
تا توانیم فهم آن کردن
اندک اندک ز کوه سنگ کشند
نتوان کوه را کشان کردن
تا نبینند جان جان ها را
کی توان سهل ترک جان کردن
بنما ای ستاره کاندر ریگ
نتوان راه بی نشان کردن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *